✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

امام رضا علیه‌السلام

حضرت امام علی بن موسی الرضا ( علیه آلاف التحیه و الثناء ) در سن 35 سالگی و پس از شهادت پدر ارجمندشان ؛ حضرت امام موسی کاظم (ع) در سال 183 هجری قمری ، عهده دار مسئولیت امامت و رهبری شیعیان گردیدند.

امامت و وصایت حضرت امام رضا (ع) ، بارها توسط رسول اکرم (ص) ، اجداد طاهرین (ع) و پدر بزرگوارشان(ع) اعلام شده بود. به خصوص امام کاظم (ع) ، چندین بار در حضور مردم ، ایشان را به عنوان وصی و امام بعد از خویش ، معرفی فرموده بودند که به نمونهای اشاره می شود ؛

یکی از یاران امام موسی کاظم (ع) می گوید: " ما شصت نفر بودیم که امام موسی بن جعفر (ع) به جمع ما وارد شد و دست فرزندش علی (ع) در دست او بود. فرمود : آیا میدانید من کیستم ؟ ، گفتم: تو ، آقا و بزرگ ما هستی. فرمود : نام و لقب من را بگوئید. گفتم : شما موسی بن جعفر بن محمد (ع) هستید. فرمود : این که با من است کیست ؟ گفتم : علی بن موسی بن جعفر (ع) . فرمود : پس شهادت دهید او در زندگانی من ، وکیل من است و بعد از مرگ من ، وصی من می باشد.

مدت امامت حضرت امام رضا (ع) ، حدود 20 سال و مقارن با خلافت و زمامدارای 3 تن از خلفای عباسی ( 10 سال اول ؛ همزمان با هارون الرشید ، 5 سال بعد از آن ؛ مقارن با خلافت امین و 5 سال آخر مصادف با خلافت مأمون ) بود.

کوشش های فراوانی از سوی دشمنان و بدخواهان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) در تحریک هارون ، برای به شهادت رساندن امام رضا (ع) انجام می شد تا آنجا که در نهایت ، هارون تصمیم بر قتل امام (ع) گرفت ، اما فرصت عملی کردن نقشه شوم و پلید خود را پیدا نکرد.

بعد از وفات هارون الرشید و خلافت فرزندش ؛ امین ، ضعف و تزلزل حکومت ( به دلیل مرگ هارون ) و غرق بودن امین در فساد و تباهی ، او ( امین ) و دستگاه حکومت را از توجه به سوی امام رضا (ع) و پیگیری امورات ایشان باز نگه داشت. بنابراین ، می توان این دوره از زندگی امام رضا (ع) را دوران آرامش نسبی حیات آن حضرت (ع) نامید.

اما سرانجام مأمون عباسی ، با شکست و قتل برادرش ؛ امین ( در سال 193 هجری ) به خلافت رسید و با سرکوب شورشیان ، فرمان خود را در اطراف و اکناف مملکت اسلامی جاری کرد. مأمون ، در مرو اقامت گزید و حکومت ایالت عراق را به یکی از عمال خویش واگذار نمود. مأمون ، فضل بن سهل را که مردی بسیار سیاستمدار بود ، وزیر و مشاور خویش قرار داد. علویانی که پس از قرنی تحمل شکنجه و قتل و غارت ، اکنون با استفاده از فرصت دودستگی در خلافت عباسی، به عناوین مختلف و در خفا و آشکار ، علم مخالفت با مأمون را برافراشته و خواهان براندازی حکومت عباسی بودند ، خطری تهدیدکننده برای حکومت مأمون بودند. ضمن اینکه آنان ( علویان ) در جلب توجه افکار عمومی مسلمین و کسب حمایت آنها به سوی خود ، موفق گردیده بودند ، و هر جا که علویان بر ضد حکومت عباسیان قیام و شورش می کردند، انبوه مردم از هر طبقه ، به دلیل ستم ها ، ناروائی ها و انواع شکنجههای دردناکی که ( بویژه علویان ) از دستگاه حکومت عباسی دیده بودند ، به یاری آنها بر می خواستند.

بنابراین مأمون که در پی رفع تشنجات و بحران ها و ایجاد محیط امن و آرام برای استقرار پایه های قدرت خود بود ، درصدد برطرف کردن موجبات برخورد با علویان بر آمد. لذا با مشورت وزیر خود ( فضل بن سهل ) تصمیم گرفت تا دست به خدعه ای بزند و خلافت را به امام رضا (ع) پیشنهاد دهد و خود ، به نفع آن حضرت (ع) ، از خلافت کناره گیری نماید. مأمون چنین پیش بینی می کرد که پذیرفتن یا نپذیرفتن امام (ره) ـ در هر صورت ـ برای مأمون و خلافت عباسیان، پیروزی خواهد بود. چرا که اگر امام رضا (ع) بپذیرند ؛ ناگزیر و بنابر شرطی که مأمون قرار میداد ، خود مأمون ولایتعهدی آن حضرت (ع) را برعهده می گرفت و همین امر ، مشروعیت خلافت او را پس از امام رضا (ع) نزد تمامی گروهها و فرقه های مسلمانان تضمین می کرد. چه بسا که مأمون ، در مقام ولایتعهدی ، می توانست امام (ع) را از میان بردارد ( بدون این که کسی آگاه شود. ) ، تا حکومت به صورت شرعی و قانونی به او بازگردد. در این صورت ، علویان با خوشنودی به حکومت می نگریستند و شیعیان ، خلافت او را شرعی تلقی نموده و او را به عنوان جانشین امام (ره) می پذیرفتند. از طرف دیگر هم چون مردم ، حکومت را مورد تأیید امام رضا (ع) می دانستند، لذا هر گونه قیامی بر ضد حکومت ، جاذبه و مشروعیت خود را از دست می داد.

مأمون ؛ می اندیشید اگر امام رضا (ع) خلافت را نپذیرد ، ایِشان را به اجبار به عنوان ولیعهد خود معرفی می کند که در این صورت ، باز هم خلافت و حکومت او درمیان مردم و شیعیان توجیه گشته و اعتراضات و شورش هایی که به بهانه غصب خلافت توسط عباسیان و ظلم و ستم های آنان انجام می گرفت ، فاقد دلیل و توجیه خواهد شد و مورد استقبال مردم و دوستداران امام (ع) واقع نمی گردد.
ضمن اینکه ، مأمون می توانست ؛ امام رضا (ع) را نزد خود ساکن و از نزدیک ، مراقب رفتار آن حضرت (ع) و پیروان و شیعیان ایشان باشد و هر حرکتی از سوی امام (ع) و شیعیان را سرکوب نماید. مأمون همچنین گمان می کرد که دیگر شیعیان و پیروان امام رضا (ع) ، ایشان را به خاطر نپذیرفتن خلافت ، در معرض سؤال و انتقاد قرار خواهند داد و بدین ترتیب ، جایگاه امام رضا (ع) در میان دوستدارانشان دچار خدشه می شود.

مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده ، چند تن از مأموران مخصوص خود را ( در سال 201 هجری قمری و در سن 53 سالگی امام رضا (ع) ) خدمت حضرت امام رضا (ع) در مدینه فرستاد ، تا حضرت (ع) را به اجبار و از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشند، به سوی مرو ( مرکز خلافت مأمون ) روانه کنند ، چرا که احتمال می داد ؛ شیعیان با مشاهده امام رضا (ع) در میان خود ، به شور و هیجان آمده و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت ، مشکلات حکومت چند برابر می شد.

حضرت امام رضا (ع) ، هنگامى که خود را ناچار به سفر یافت، براى اعلام ناخرسندى خود از این سفر ، چندین بار در کنار حرم مطهر پیامبر گرامی اسلام (ص) حضور یافت و به گونه اى به زیارت پرداخت که همگان فهمیدند ؛ این سفر مورد رضایت امام رضا (ع) نیست. پس از آن هم، امام رضا (ع) همه اقوام و نزدیکان خود را فراخواند و در جمع ایشان فرمود : " بر من گریه کنید ، زیرا دیگر به مدینه بازنخواهم گشت. " این امر نشانگر اطلاع امام (ره) از نقشه شوم مأمون بوده است ، حال آنکه راهى جز پذیرفتن تصمیم وى نداشته است ، لذا امام رضا (ع) ، بدون آن که خانواده خویش را به همراه ببرد، با فرستادگان مأمون ، مدینه را ترک و عازم ایران ( مرو و خراسان ) گشت.
مسیر اصلی در آن زمان ، راه کوفه ، جبل ، کرمانشاه و قم بوده که نقاط شیعه نشین و مراکز قدرت شیعیان بودند ، لذا امام (ع) را از مسیر بصره ، اهواز ، بهبهان ، فارس ( شیراز )، ابرقوه، فراشاه، یزد، خوانق رباط پشت بادام، قدمگاه، نیشابور، طوس، سرخس به سوی مرو ( خراسان ) حرکت دادند ( امروزه در بسیاری از این شهرها، آثاری وجود دارد که شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) ، آنها را به یادگار از محل اقامت موقت امام در شهر خود، ساخته اند. ) ، ضمن اینکه مأموران او نیز پیوسته حضرت (ع) را زیر نظر داشته و اعمال ایشان را به مأمون گزارش می دادند.
در طول سفر امام رضا (ع) به مرو ( خراسان ) ، هرکجا آن حضرت (ع) توقف می فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می شد. از جمله ؛ هنگامی که امام (ع) وارد نیشابور شدند ، در حالی که در محملی از وسط این شهر عبور کردند ، مردم زیادی که خبر ورود آن حضرت (ع) به نیشابور را شنیده بودند، به استقبال ایشان آمدند. در این هنگام ، دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی (ص) ، به همراه گروه های بی شماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب امام (ع) را گرفته و عرضه داشتند : " ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار ، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت ، سوگند می دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان ؛ پیامبر خدا (ص) برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد. " ، امام (ع) دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک ، مقدس و نورانی امام رضا (ع) روشن گردید. مردم از مشاهده جمال آن حضرت (ع) بسیار شاد شدند ، به طوری که بعضی ، از شدت شوق می گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند ، بر مرکب امام (ع) بوسه می زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود ، به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم میخواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت (ع) بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت ثامن الحجج (ع) حدیث ذیل ( مشهور به " حدیث سلسلة الذهب " ) را بیان فرمودند : " پدرم ؛ بنده شایسته خدا ؛ موسى بن جعفر، از پدرش ؛ جعفر بن محمد، و او از پدرش محمد بن على ، و او از پدرش على بن الحسین، و او از پدرش حسین بن على ، و او از پدرش على بن ابى طالب، نقل کرده که از پیامبر(ص) شنیده است، و پیامبر از جبرئیل دریافت کرده که خداوند فرموده است : کلمه « لا اله الا الله » دژ و حصار استوار من است ، هر کس که وارد آن دژ و حصار شود ، از عذاب من ایمن خوهد بود. " گوش ها این حدیث گهربار را شنیدند و قلم ها نوشتند ، در میان مردم همهمه افتاد و ده ها هزار مرد و زنى که این سخن را شنیدند ، آن را براى یکدیگر بازگو می کردند ... ، کاروان امام رضا (ع) به راه افتاد، اما حضرت (ع) ندا در داده ، کاروان را از رفتن باز داشتند و فرمودند : " اما این شروطی دارد و من خود ، از جمله آن شروط هستم. "
بهرحال ، چون حضرت امام رضا (ع) وارد مرو شدند ، مأمون از ایشان ، استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند ، گفت : " همه بدانند من در آل عباس و آل علی ( علیه السلام ) ، هیچ کس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت ، از علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) ندیدم. " ، پس از آن به حضرت (ع) رو کرد و گفت: " تصمیم گرفتهام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم. " ، امام رضا (ع) فرمودند: " اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده ، جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست ، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی؟ " ، مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام رضا (ع) اصرار ورزید ، اما امام رضا (ع) فرمودند : " هرگز قبول نخواهم کرد. " ، وقتی مأمون مأیوس شد ، گفت: " پس ولایتعهدی را قبول کن تا بعد از من ، شما خلیفه و جانشین من باشید. " ، این اصرار مأمون و انکار امام رضا (ع) تا دو ماه طول کشید و حضرت (ع) قبول نمیفرمودند و می گفتند : " از پدرانم شنیدم ؛ من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت ، در کنار هارون الرشید ، دفن خواهم شد. " ، اما مأمون بر این امر پافشاری نمود ، تا آنجا که مخفیانه و در مجلس خصوصی ، حضرت امام رضا (ع) را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند : " اینک که مجبورم ، قبول می کنم ، به شرط آنکه ؛ کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم. " ، مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن ، حضرت ثامن الحجج (ع) ، دست مبارک خود را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: " خداوندا ! تو میدانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار ، این امر را اختیار کردم ، پس مرا مؤاخذه نکن ، همان گونه که دو پیغمبر خود ؛ یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود ، مؤاخذه نکردی. خداوندا ! عهدی نیست ، جز عهد تو و ولایتی نیست ، مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی. "
حضرت امام رضا (ع) تا قبل از هجرت به مرو ، در مدینه ( زادگاهشان ) ساکن بودند و در آنجا ، در جوار مدفن پاک رسول خدا (ص) و اجداد طاهرینشان (ع) به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می پرداختند. مردم مدینه نیز ، امام رضا (ع) را بسیار دوست می داشتند و به ایشان ، همچون پدری مهربان می نگریستند.
امام رضا (ع) در گفتگویی که با مامون درباره ولایت عهدی داشتند، می فرمایند: " همانا ولایتعهدی ، هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم ، فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه های شهر مدینه عبور می کردم ، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او ر ا برآورده سازم ، مگر اینکه این کار را انجام می دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى نگریستند. "
مأمون که پیوسته ، شور و اشتیاق مردم نسبت به امام رضا (ع) و اعتبار بی همتای آن حضرت (ع) را در میان ایشان میدید ، با برنامه ها و دسیسه های مختلف ، در پی خدشه دار ساختن قداست و اعتبار امام (ع) بود که تشکیل جلسات بحث و مناظره بین امام رضا (ع) و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا ، از جمله کارهای مأمون برای رسیدن به این هدف بود تا شاید بتوانند امام رضا (ع) را از نظر علمی ، شکست داده و وجهه علمی آن حضرت (ع) را زیر سؤال ببرند.
خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای حضرت امام رضا (ع) ، حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی نمود. یکی از یاران آن حضرت (ع) می گوید: " هیچ گاه ندیدم که امام رضا ( علیه السلام ) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می توانست نیازش را برآورده سازد ، رد نمی کرد. در حضور دیگری پایش را دراز نمی فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگوئی کند. خنده او قهقه نبود ، بلکه تبسم می فرمود. چون سفره غذا به میان می آمد ، همه افراد خانه ، حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می نشاند و آنان ، همراه با امام (ع) غذا می خوردند. شبها کم می خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می گذراند. بسیار روزه می گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک ، مخفیانه به فقرا کمک می کرد. "
عکاس-حسام الدین شفیعیانعکاس-حسام الدین شفیعیانعکاس-حسام الدین شفیعیانعکاس-حسام الدین شفیعیانعکاس-حسام الدین شفیعیانعکاس-حسام الدین شفیعیانعکاس-حسام الدین شفیعیان
نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد