مأمون برای عملی کردن اهداف ذکر شده ، چند تن از مأموران مخصوص خود را ( در سال 201 هجری قمری و در سن 53 سالگی امام رضا (ع) ) خدمت حضرت امام رضا (ع) در مدینه فرستاد ، تا حضرت (ع) را به اجبار و از راهی که کمتر با شیعیان برخورد داشته باشند، به سوی مرو ( مرکز خلافت مأمون ) روانه کنند ، چرا که احتمال می داد ؛ شیعیان با مشاهده امام رضا (ع) در میان خود ، به شور و هیجان آمده و مانع حرکت ایشان شوند و بخواهند آن حضرت را در میان خود نگه دارند که در این صورت ، مشکلات حکومت چند برابر می شد.
حضرت امام رضا (ع) ، هنگامى که خود را ناچار به سفر یافت، براى اعلام ناخرسندى خود از این سفر ، چندین بار در کنار حرم مطهر پیامبر گرامی اسلام (ص) حضور یافت و به گونه اى به زیارت پرداخت که همگان فهمیدند ؛ این سفر مورد رضایت امام رضا (ع) نیست. پس از آن هم، امام رضا (ع) همه اقوام و نزدیکان خود را فراخواند و در جمع ایشان فرمود : " بر من گریه کنید ، زیرا دیگر به مدینه بازنخواهم گشت. " این امر نشانگر اطلاع امام (ره) از نقشه شوم مأمون بوده است ، حال آنکه راهى جز پذیرفتن تصمیم وى نداشته است ، لذا امام رضا (ع) ، بدون آن که خانواده خویش را به همراه ببرد، با فرستادگان مأمون ، مدینه را ترک و عازم ایران ( مرو و خراسان ) گشت.
مسیر اصلی در آن زمان ، راه کوفه ، جبل ، کرمانشاه و قم بوده که نقاط شیعه نشین و مراکز قدرت شیعیان بودند ، لذا امام (ع) را از مسیر بصره ، اهواز ، بهبهان ، فارس ( شیراز )، ابرقوه، فراشاه، یزد، خوانق رباط پشت بادام، قدمگاه، نیشابور، طوس، سرخس به سوی مرو ( خراسان ) حرکت دادند ( امروزه در بسیاری از این شهرها، آثاری وجود دارد که شیعیان و دوستداران اهل بیت (ع) ، آنها را به یادگار از محل اقامت موقت امام در شهر خود، ساخته اند. ) ، ضمن اینکه مأموران او نیز پیوسته حضرت (ع) را زیر نظر داشته و اعمال ایشان را به مأمون گزارش می دادند.
در طول سفر امام رضا (ع) به مرو ( خراسان ) ، هرکجا آن حضرت (ع) توقف می فرمودند، برکات زیادی شامل حال مردم آن منطقه می شد. از جمله ؛ هنگامی که امام (ع) وارد نیشابور شدند ، در حالی که در محملی از وسط این شهر عبور کردند ، مردم زیادی که خبر ورود آن حضرت (ع) به نیشابور را شنیده بودند، به استقبال ایشان آمدند. در این هنگام ، دو تن از علما و حافظان حدیث نبوی (ص) ، به همراه گروه های بی شماری از طالبان علم و اهل حدیث و درایت، مهار مرکب امام (ع) را گرفته و عرضه داشتند : " ای امام بزرگ و ای فرزند امامان بزرگوار ، تو را به حق پدران پاک و اجداد بزرگوارت ، سوگند می دهیم که رخسار فرخنده خویش را به ما نشان دهی و حدیثی از پدران و جد بزرگوارتان ؛ پیامبر خدا (ص) برای ما بیان فرمایی تا یادگاری نزد ما باشد. " ، امام (ع) دستور توقف مرکب را دادند و دیدگان مردم به مشاهده طلعت مبارک ، مقدس و نورانی امام رضا (ع) روشن گردید. مردم از مشاهده جمال آن حضرت (ع) بسیار شاد شدند ، به طوری که بعضی ، از شدت شوق می گریستند و آنهایی که نزدیک ایشان بودند ، بر مرکب امام (ع) بوسه می زدند. ولوله عظیمی در شهر طنین افکنده بود ، به طوری که بزرگان شهر با صدای بلند از مردم میخواستند که سکوت نمایند تا حدیثی از آن حضرت (ع) بشنوند. تا اینکه پس از مدتی مردم ساکت شدند و حضرت ثامن الحجج (ع) حدیث ذیل ( مشهور به " حدیث سلسلة الذهب " ) را بیان فرمودند : " پدرم ؛ بنده شایسته خدا ؛ موسى بن جعفر، از پدرش ؛ جعفر بن محمد، و او از پدرش محمد بن على ، و او از پدرش على بن الحسین، و او از پدرش حسین بن على ، و او از پدرش على بن ابى طالب، نقل کرده که از پیامبر(ص) شنیده است، و پیامبر از جبرئیل دریافت کرده که خداوند فرموده است : کلمه « لا اله الا الله » دژ و حصار استوار من است ، هر کس که وارد آن دژ و حصار شود ، از عذاب من ایمن خوهد بود. " گوش ها این حدیث گهربار را شنیدند و قلم ها نوشتند ، در میان مردم همهمه افتاد و ده ها هزار مرد و زنى که این سخن را شنیدند ، آن را براى یکدیگر بازگو می کردند ... ، کاروان امام رضا (ع) به راه افتاد، اما حضرت (ع) ندا در داده ، کاروان را از رفتن باز داشتند و فرمودند : " اما این شروطی دارد و من خود ، از جمله آن شروط هستم. "
بهرحال ، چون حضرت امام رضا (ع) وارد مرو شدند ، مأمون از ایشان ، استقبال شایانی کرد و در مجلسی که همه ارکان دولت حضور داشتند ، گفت : " همه بدانند من در آل عباس و آل علی ( علیه السلام ) ، هیچ کس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت ، از علی بن موسی الرضا ( علیه السلام ) ندیدم. " ، پس از آن به حضرت (ع) رو کرد و گفت: " تصمیم گرفتهام که خود را از خلافت خلع کنم و آن را به شما واگذار نمایم. " ، امام رضا (ع) فرمودند: " اگر خلافت را خدا برای تو قرار داده ، جایز نیست که به دیگری ببخشی و اگر خلافت از آن تو نیست ، تو چه اختیاری داری که به دیگری تفویض نمایی؟ " ، مأمون بر خواسته خود پافشاری کرد و بر امام رضا (ع) اصرار ورزید ، اما امام رضا (ع) فرمودند : " هرگز قبول نخواهم کرد. " ، وقتی مأمون مأیوس شد ، گفت: " پس ولایتعهدی را قبول کن تا بعد از من ، شما خلیفه و جانشین من باشید. " ، این اصرار مأمون و انکار امام رضا (ع) تا دو ماه طول کشید و حضرت (ع) قبول نمیفرمودند و می گفتند : " از پدرانم شنیدم ؛ من قبل از تو از دنیا خواهم رفت و مرا با زهر شهید خواهند کرد و بر من ملائک زمین و آسمان خواهند گریست و در وادی غربت ، در کنار هارون الرشید ، دفن خواهم شد. " ، اما مأمون بر این امر پافشاری نمود ، تا آنجا که مخفیانه و در مجلس خصوصی ، حضرت امام رضا (ع) را تهدید به مرگ کرد. لذا حضرت فرمودند : " اینک که مجبورم ، قبول می کنم ، به شرط آنکه ؛ کسی را نصب یا عزل نکنم و رسمی را تغییر ندهم و سنتی را نشکنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم. " ، مأمون با این شرط راضی شد. پس از آن ، حضرت ثامن الحجج (ع) ، دست مبارک خود را به سوی آسمان بلند کردند و فرمودند: " خداوندا ! تو میدانی که مرا به اکراه وادار نمودند و به اجبار ، این امر را اختیار کردم ، پس مرا مؤاخذه نکن ، همان گونه که دو پیغمبر خود ؛ یوسف و دانیال را هنگام قبول ولایت پادشاهان زمان خود ، مؤاخذه نکردی. خداوندا ! عهدی نیست ، جز عهد تو و ولایتی نیست ، مگر از جانب تو، پس به من توفیق ده که دین تو را برپا دارم و سنت پیامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا که تو نیکو مولا و نیکو یاوری هستی. "
حضرت امام رضا (ع) تا قبل از هجرت به مرو ، در مدینه ( زادگاهشان ) ساکن بودند و در آنجا ، در جوار مدفن پاک رسول خدا (ص) و اجداد طاهرینشان (ع) به هدایت مردم و تبیین معارف دینی و سیره نبوی می پرداختند. مردم مدینه نیز ، امام رضا (ع) را بسیار دوست می داشتند و به ایشان ، همچون پدری مهربان می نگریستند.
امام رضا (ع) در گفتگویی که با مامون درباره ولایت عهدی داشتند، می فرمایند: " همانا ولایتعهدی ، هیچ امتیازی را بر من نیفزود. هنگامی که من در مدینه بودم ، فرمان من در شرق و غرب نافذ بود و اگر از کوچه های شهر مدینه عبور می کردم ، عزیرتر از من کسی نبود. مردم پیوسته حاجاتشان را نزد من می آوردند و کسی نبود که بتوانم نیاز او ر ا برآورده سازم ، مگر اینکه این کار را انجام می دادم و مردم به چشم عزیز و بزرگ خویش، به من مى نگریستند. "
مأمون که پیوسته ، شور و اشتیاق مردم نسبت به امام رضا (ع) و اعتبار بی همتای آن حضرت (ع) را در میان ایشان میدید ، با برنامه ها و دسیسه های مختلف ، در پی خدشه دار ساختن قداست و اعتبار امام (ع) بود که تشکیل جلسات بحث و مناظره بین امام رضا (ع) و دانشمندان علوم مختلف از سراسر دنیا ، از جمله کارهای مأمون برای رسیدن به این هدف بود تا شاید بتوانند امام رضا (ع) را از نظر علمی ، شکست داده و وجهه علمی آن حضرت (ع) را زیر سؤال ببرند.
خصوصیات اخلاقی و زهد و تقوای حضرت امام رضا (ع) ، حتی دشمنان خویش را نیز شیفته و مجذوب خود کرده بود. با مردم در نهایت ادب تواضع و مهربانی رفتار می کرد و هیچ گاه خود را از مردم جدا نمی نمود. یکی از یاران آن حضرت (ع) می گوید: " هیچ گاه ندیدم که امام رضا ( علیه السلام ) در سخن بر کسی جفا ورزد و نیز ندیدم که سخن کسی را پیش از تمام شدن قطع کند. هرگز نیازمندی را که می توانست نیازش را برآورده سازد ، رد نمی کرد. در حضور دیگری پایش را دراز نمی فرمود. هرگز ندیدم به کسی از خدمتکارانش بدگوئی کند. خنده او قهقه نبود ، بلکه تبسم می فرمود. چون سفره غذا به میان می آمد ، همه افراد خانه ، حتی دربان و مهتر را نیز بر سر سفره خویش می نشاند و آنان ، همراه با امام (ع) غذا می خوردند. شبها کم می خوابید و بسیاری از شبها را به عبادت می گذراند. بسیار روزه می گرفت و روزه سه روز در ماه را ترک نمی کرد. کار خیر و انفاق پنهان بسیار داشت. بیشتر در شبهای تاریک ، مخفیانه به فقرا کمک می کرد. "