✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

شعر

کاج های زیبا و خشک شده از تندباد زندگی
مثال برگ ریزان زندگی
جایی در میان مرداب زندگی
با آخرین نفس های زندگی
قطعه ای برای سرودن
*************************
چند بلوک و چند چهارراه
هیاهوی خاموش عکس کودکان در خاک
صدای گریه صدای خنده
صدای مات زنده ها برای تابوت ها
عجیب سکوتی دارند مردگان 
انگار با خود تمام ارزوهایشان را به خواب برده اند
حسام الدین شفیعیان
/پائیزان قلب//قلم//ابرهای سفیدو سیاه//نجات دهنده//شمع خاموش/
/پائیزان قلب/
در دشتی وسیع خواب دلنگیز شدی
ماهی شدیو حوض دلنگیز شدی
در شب زدگی خیال انگیز شدی
با روح تنو خیال من چه پائیز شدی
حسام الدین شفیعیان
/قلم/
برنده تر از قلم که جانی دارد
فکر تو شود که این قلم جان دهد
هم فعلو همی وزنو کمی قافیه بران دهد
با قطره چکان فکر تو قلم به بار خود رسد
وگرنه این قلم زخود بدون تو بدون فکر خود زجان به جان دیگری به جان نمیشود
کاغذو دفترت شده ابریو تارو مات زغم ،زغم که که میزند دگر فکر دگر نمیشود
زحال بد که این قلم زبهتر از زحال تو روان تر از تو هم که خواهدی بخواهد از تو او نمیشود
مگر به حال من رسی جمله به جان من رسی که فکر من زفکر تو زجان دیگری زبه زآن که بهتری شود
نمیشود که مرگ را جمله کنی و بخش بخش وقتی که زندگی در آن جمله خلاصه میشود
تیر خلاص این قلم نقطه اگر همی شود نقطه که با خودش تو را سر خط اولی شود
اول آن چه میشود آخر آن چه میشود فکر من از جهان تو مزرعه ی دگر شود
حال مرا ببین دگر جمله زفکر من چرا رنگ زبهتری ز این ماتمو غم نمیشود
حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-شعر

یک سبد شعر برای کلبه ی تنهایی

یک سبد واژه پر از حجم  دردو کمی بارانی

نغمه ای که مرا میبرد با خود به شهری رویایی

آنجا باغبان داشت گلی و گیاهو  دلی دریایی

پشت پرچین اقاقی یک نفر شعر میخواند

از غم واژه کمی  حرف کمی گل میکاشت

جای حرفم نبود طاقچه  ی حجم  هجایای کشیده روی کلمات

پتک انگیز ترین خورد کننده داشت کلمه روی  ردیف

صبح نغمه همی باز طلوع بودو طلوع

شعر من جای کمی واژه کمی حرف میداشت

...

شهر خواب بافتنی زمستانی

شهر خواب طولانی چهارراه حروف

آجرهای درهم تکیده ساختمان های غروب

بلواری که میبرد زندگی را جای پنهانی

جایی در شهر مردی میزد تار تنهایی

خزان برگ گرفته شهر درد و غم داشت

اینجا شهر آرزوها کمی حرف میداشت

برای شعرم بافتنی میبافی

آدم برفی ها  همیشه قصه رفتن دارند

...

من با قافیه ها هم وزنم

یک شعر روی دار قالی بی حرفم

گلچین تپیده در گوله برفی  طرح قالی هستم من

درون تابیدن دستان به شعر هستم من

روی تابلوی عبور ممنوعی

خوش نوشته شده بود

آواز پرستوها آزاد

قفس آزاد درون شعر پرنده آزاد

روی واژه کمی اشک بشو شعر من

برای تنیده شدن پیله دگر پروانست

روی دشت اقاقیا و آفتابگردان ها

دشت پر از شعر دشت پر از شعر گفتن

خیال شعر من بارانیست

یک نفر حال دلش طوفانیست

میزند تا به دلش کمی شعر بگوید با  خروشی درونش ساحل

ساحل شعر برای جمله کشتی میشد

روی موج واژه یک نفر صدایی شنید

روی سکان کسی حرف زباران میزد

تندبادی که دلی را به تلاطم میزد

جای یک حرف همیشه خالی

حرف نقطه نقطه سکوت هم خالی

خالی از شعر نبود روی موجی زیبا

دم ساحل کسی منتظر شعری بود

دم ساحل کمی حرف کمی شعر میبود

شن ها همه شنزار تلاطم میشد

شعر را متزلزل نبود وقتی سکان همی شعر میشد

خود  بند نجات بند بند همی شعر میشد

استوار چون  درون شعر همی واژه خودش رقص کنان شعر میشد

حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-کاریکلماتور

1-مونالیزا گریه میکرد,یکی  رد شد خندید,کج کرده بود لبشو

2-فالوده شده بود شالوده توش بستنی آش شده بود

3-ته قصه کلاغ ها هم خانه دار نمیشوند

4-مورچه تند نمیره اما اسباب کشی بلده

5-مار پله  دیگه قدیمی شده آسانسور اومده

6-بادبادک باد نداره اما باد به آسمان میبرش

7-قیچی اگه کند بشه  قار قارش هم نمیبره

8-چرخ خیاطی هم دیگه نمیتونه بچرخونه چرخ زندگی رو

9-یخچال کتابی  هم قیمت گوشت پیدا کرده

10-زمستان با آدم برفی دوست بود اما تابستان فراموشش کرد

11-کولر اگه گرمش بشه میشه آبگرمکن

12-ماشینا دنده اتوماتیک شدن شهربازی شهری راه افتاد

13-سالها گذشت اما ماه ها دیر میگذرند روزها دیگر ماه نمیشوند

14-خورشید اگه شب میومد ماه اگه روز میشد قطب شمال جدید

15-کودکی رفت پیری آلزایمر شد پیری رفت کودکی  آغاز شد

16-سالاد اگه سزاوار خوردن باشه میشه سزار

17-جشن تولد  هم شده به دعوت فالورها مجازی با کیک یکی بخوره بقیه دست بزنن

18-شوت بال همون فوتباله منتها توپش پارچه ایه

حسام الدین شفیعیان

حسام الدین شفیعیان-متن ادبی

پنجره را بازمیکنی و میسراید دلتنگی از فصل رویشی نو.بر پرچین خیال انگیز زندگی.پیچک مهربانی میپیچاند بر درخت ریشه از شور مهربانی.و میزداید غمها را در باور زمین.سایه ساری از گلچین سرودن زندگی در فصلی نو و برای تو میماند قصه های زمین در سراشیبی از حرفهایت.قلم بر پیکره خشک زمین جانی تازه میگیرد بر سلول های تراوش مغزی.قلب آهنگ تپیدن نو میگیرد و زمین سرد میشود از گرمای تابشی از کلمات بر ذهن انسان واژه میشود در سطر سطر دلش از شوریدگی های شور انگیز گفتن ها.پنجره را که باز میکنی.زمین حرفی نو دارد و کلمات واژه ای از سرودن.در کجای زندگی حروف را میچینی.زندگی خود حرف هائیست از سرودن برای کلماتی از گفتن ها.و واژه ها جملگانی از دلتنگی زمین میشود بر تاریخ گذشتن از عصر زندگی آجری.و قلم حرف میشود.و جمله بارش رویشی از کلمات.

...

نگاه میکنی پیله را تا پروانه بشوی.تو زیبا میشوی در گشودن ریختن تمام ناملایمات.از رسیدن به شکوفایی تا در خود پیله های سختی را بگشایی و به رسیدن به پروازی با زیبایی برسی.پیله هایت را باز کن تو زیبایی.

...

به وسعت خیال تو دریا میشوم.و در نگاه تو رودی به سمت مهربانی میشوم. در کلام تو چسمه سار نور میشوم. و با تارپودی از زندگی سوی او میشوم.زندگی فرصت یکباره ی لبخندهاست. من برای تو شکوفه ای از غزل های او میشوم. و در خیال تو آرزوی رسیدن به تمام آرزوهایت میشوم.

حسام الدین شفیعیان