✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

/قصه شاپری//نقطه های زندگی/

/قصه شاپری//نقطه های زندگی/
شاپری قصه دلش تنگ شده
در ورای دل قصه کمی حرف شده
راوی از غصه برایش پری از دیو شده
آخر قصه دگر شهر آن کاغذ بود زدو سنگ بر کلاغی که دلش تنگ شده
شاعر-حسام الدین شفیعیان
/نقطه های زندگی/
میگویی زندگی و من برایت خط کاغذی آن را میکشم
زبعدو قبل آن زرو قرمزو نارنجیو بنفش را میکشم
چه معنای تلخی سیاهی در خطوط آهنی
چرایی آن را زتصویر خیال میکشم
برایم رفتن از شهر کاغذی عکس هست
زبعد آن زندگی قلم میکشم
فرقی ندارد که در هیچ جای دنیا نقطه میگذارم
من آن هم را برای تصور خیال میکشم
و تو میگویی چقدر خوشبختی
که زندگی نکردی
و من میگویم زندگی یعنی نقطه
شاعر-حسام الدین شفیعیان
/پشت پرچین اقاقیها/
دل دلکنان دل بطلب که دلی داری دست
آری از دست برون یا که خودت گلی داری زدست
زخم بر قلب زدن کار همی آسان بود
کاشت آن گل به دلی که دلش دریا بود
رود شد عشق ولی در پی دریاها بود
پشت پرچین اقاقیا کمی نور زرخ مهتابان بود
شاعر-حسام الدین شفیعیان
/شهر من/
شهر من خواب زده در دل او ماه زده
شهر من تاریکو اما نورانیست یک جمله از این بیت چراغانیست
شهر من سوت کور نیست ولی جای او در دل مهتاب ولی
شهر من فریاد خاموش دارد دو سه بیت شعر فراموش دارد
شب من تارو غمین هست ولی صبحش چقدر غزل سرائیست ولی
بازی دل دلو دلبر دارد یک نفر حال پریدن دارد
نقطه ها هم سر بستن شعرم با هم سکوی شمردن ز بیت ها دارند
شاعر-حسام الدین شفیعیان
/شهر کاغذی من/
شهر من جایی هست پشت دریای اقاقی های مجنون
پشت لبخند نگاهی مدفون
شهر من جایی در دل غمهای منست
این بدین عمر که تنهایی من شهر منست
شهر من کاغذی از دفتر داشت
رودی از گفتنو از خفتن داشت
شاعر-حسام الدین شفیعیان

/پائیزان قلب//قلم/

کاج های زیبا و خشک شده از تندباد زندگی

مثال برگ ریزان زندگی

جایی در میان مرداب زندگی

با آخرین نفس های زندگی

قطعه ای برای سرودن

*************************

چند بلوک و چند چهارراه

هیاهوی خاموش عکس کودکان در خاک

صدای گریه صدای خنده

صدای مات زنده ها برای تابوت ها

عجیب سکوتی دارند مردگان 

انگار با خود تمام ارزوهایشان را به خواب برده اند

حسام الدین شفیعیان

/پائیزان قلب//قلم//ابرهای سفیدو سیاه//نجات دهنده//شمع خاموش/

/پائیزان قلب/

در دشتی وسیع خواب دلنگیز شدی

ماهی شدیو حوض دلنگیز شدی

در شب زدگی خیال انگیز شدی

با روح تنو خیال من چه پائیز شدی

حسام الدین شفیعیان

/قلم/

برنده تر از قلم که جانی دارد

فکر تو شود که این قلم جان دهد

هم فعلو همی وزنو کمی قافیه بران دهد

با قطره چکان فکر تو قلم به بار خود رسد

وگرنه این قلم زخود بدون تو بدون فکر خود زجان به جان دیگری به جان نمیشود

کاغذو دفترت شده ابریو تارو مات زغم ،زغم که که میزند دگر فکر دگر نمیشود

زحال بد که این قلم زبهتر از زحال تو روان تر از تو هم که خواهدی بخواهد از تو او نمیشود

مگر به حال من رسی جمله به جان من رسی که فکر من زفکر تو زجان دیگری زبه زآن که بهتری شود

نمیشود که مرگ را جمله کنی و بخش بخش وقتی که زندگی در آن جمله خلاصه میشود

تیر خلاص این قلم نقطه اگر همی شود نقطه که با خودش تو را سر خط اولی شود

اول آن چه میشود آخر آن چه میشود فکر من از جهان تو مزرعه ی دگر شود

حال مرا ببین دگر جمله زفکر من چرا رنگ زبهتری ز این ماتمو غم نمیشود

حسام الدین شفیعیان

ماحصل اندیشه-زهنر در پس شعر چو شعر دگری

خوانی ابیات زپس از پس دگری

دگر از پست مدرنو زغزل چون زمثنویو دوبیتی گذری

هفت خوانیست زنو زقلم مایسطونی چو رسالت قلمی

الفو لامو دو میمو زنونو زقلم بر بینگیز  تو شعری زقلم پیکری از نو بتراش

تراوش زجوهر زریشه زقلم تا بدهد شکوفه ریزانی دگر

بربخوان قصه شبهای دو صد به تشدیدو دوصد قافله از هم به هنر

کاش  گلبرگ قلم ساقه ی خوش ریزان داشت

تا بفصل چیدن از آن قلم خود گفتن داشت

قلم از خود بگفتو زگفتن زقلم

در پس هنر قلم بود قلمدان زهنر

ماحصل جمله که ریشه زفکر از حاصل

کاش شود حاصل فعل زهنر

حاصل هر کلمه نو زنو تر بشدن

نو زبهتر زقلم زبهتر زهنر زبهتر  از منو منهای دگر

منها بزنی ضبدرو ضرب بر تقسیم هنر

حاصلش قلم از سطر سطر کمالات دگر

چو اندیشه ببارور شدن از خود زخود بهتر شدن

بهتر از خود رسیدن به تجلی زهنر تا رسالت زخدا گفتن از این شکر زشکرهای دگر

نقطه سر خط غزل بیتو دو سطر نقطه بشد قصه شعر همین شعر ز نقطه زسطرهای دگر

حسام الدین شفیعیان

خط دو خط دگر خطهای دگری

نثرو دونثرروان زان روان زپیکری

بتراشو بتوازون تا سطر سطر شعر تو گل کند

بتراوش زقلم تا خط فکر تو زفکری زفکرهای دگری گل کند

بربتابان زقلم نورو دو خطی بکشان واژه را هل بده نقطه زبیتی بتراوش زتوانایی خطی زخطی دیگر

شمعو شمع پروانه دور قلم واژه را حرف بزن فریاد زهجایا کلمات را حرف دگر

دو سه بیتی غزلی  خوانو غزل خوانی از این سطر دگر

منو من زمنی خود شکن از من زمنی تا زمن از من گذری بر دل ما چون هنری

مغز شعر از کلام همان فکرست زبیان از تو و من منو ما زمنی چون زمن از ما زما چون گذری

گذری از گذر شعر زبعدو زقبلو زماضی بعیدو زفعل حال چون زکمالات سو بگیر تا روشن فکنی

فکن از فکر دگر فکن از فکرهای دگری چون تو زبیتی زغزل در شکنی تو همان مرد سفری

حسام الدین شفیعیان

تفکر درون زبرون-شهری بین خواب و بیداری

قطعات درون آجری

ضرب آهنگ درون آهنی

درون آهن برون آدمی

آدمی برون زدرون آهنی

آهن زدرون ریشه های جانفزا

درون آهن شدن نیست آدمی برون از آهنی

انسان تکامل حیات کمال برون درون تفکری

زندگی فصل های کتاب قصه های آدمک های برون آهنی

...

زندگی جریان خواب انگیز آرزوهای آدمی

خواب انسان تکامل بیداری برون خواب آدمی

شهر آرزوهای  اشک برون زندگی دگر از برون خواب

آرزوهایی که جای دارد درون قاب

فصل طبقاتی شدن انسان فصل کهن مدرنیته تاریخی

سفسطه های درون حصار برون سیم خاردار

قصه افتادن جاذبه یا سیب هبوط انگیزترین قصه آدمی

آری فصل سرد عقاید هست  فصل سرد آدمی

بهبه تلاطم تفکرات برون زدودن خواب نمودار روشنی حقایق

این قصه قدیمی تر از تمام قصه های تاریخست

آدمی آدمی آدمی

حسام الدین شفیعیان-شعر

در این زمین در این زمان

در این جهان در این  وقت

در این دنیا در این دقایق

در این گیتی در این شن های ساعتی

در این حقیقت ها در این حقانیت ها

در این همه از  کدامین مسیر قله  صعود

آری دقایق زمین ساعت های متلاطم موج در دریاست

پهناوری به وسعت تمام آرزوهای آدمها

...

چند گفتی بمان تا بخوانم

گفتمت بخوانو تا بمانم

گفتی زندگی نت های در هم آمیخته میشود

گفتمت  فالش در هم ضرب های بی هم در آمیخته میشود

کنسرتی که زندگان نت از بر آن میشوند

قصه ای هست یکی بودو یکی نبود میشود

آری زندگی اینگونه قصه ی کهنو مدرنو پسامدرن میشود

این فصل های اپیزودی در هم پازل های نقطه  از نقطه میشود

یکی بند شعر شاعری در بر شعر میشود

انگیزه از چه حال به درون آدم هدف میشود

رسالت قلم بر تفکر جریان زندگی بر تفکر میشود

بدون تفکر چه سود حاصل عمری که رود

خواب میشود سراب میشود زندگی  بی حباب میشود

حباب های درون آب دور ماهی چرخش زندگی برای همه

جاندارانو بی جانان در آن همان گذر زندگیست

هر شعر برکه برای مرغان هم  آواز بیشه زار میشود

...

رویای خواب انگیزی بود جایی در کوچ بر کوچ در قوچ های کنار ذهن

جنگل رویایی درون ذهن کنار درختان سرو و درختان به قد کشیده از دیوار

خواب درختان زمستانی فصل بهار بیدار

برای تنیده شدن در زندگی طبیعت اتاقک مرگ هست اتاقک هم بدون طبیعت بی برگ هست

من سخت این روزها درون خود میمیرم انگار درون من شعر زیاد خواب میگیرد

برای تو نامه های بسیار نوشته ام یکی گفت نامه رسان کجا هست دیگر

بگذار مرغان هوا برای ما انتظار بکشند

آنها برای کوچ انتظار دارند مرغکی هم انتظار هوای نفس انگیز میکشد

سکوت زمین انسانها دارد جای دل زمین شوق  تلاطمی دارد 

این قصه  نیست خواب نیست رویا نیست حقیقت تلخ و شیرین هست

برای سمفونی آدمک های قابی آهنی آدمک های درون تنیده از آهن

پرچم های درون خود برجک های درون خود زندگی تدافعی زیستن

آری زمین قصه ای طولانی دارد از حقیقت های تلخ و شیرین