✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

سوره یوسف

و [یوسف] به غلامان خود گفتسرمایههاى آنان را در بارهایشان بگذارید شاید وقتى به سوى خانواده خود برمىگردند آن را بازیابند امید که آنان بازگردند«62»
پس چون به سوى پدر خود بازگشتند گفتند اى پدر پیمانه از ما منع شد برادرمان را با ما بفرست تا پیمانه بگیریم و ما نگهبان او خواهیم بود«63»   
[یعقوب] گفت آیا همان گونه که شما را پیش از این بر برادرش امین گردانیدم بر او امین سازم پس خدا بهترین نگهبان است و اوست مهربانترین مهربانان«64»     
و هنگامى که بارهاى خود را گشودند دریافتند که سرمایهشان بدانها بازگردانیده شده است گفتند اى پدر [دیگر] چه مىخواهیم این سرمایه ماست که به ما بازگردانیده شده است قوت خانواده خود را فراهم و برادرمان را نگهبانى مىکنیم و [با بردن او] یک بار شتر مىافزاییم و این [پیمانه اضافى نزد عزیز] پیمانهاى ناچیز است«65»
گفت هرگز او را با شما نخواهم فرستاد تا با من با نام خدا پیمان استوارى ببندید که حتما او را نزد من باز آورید مگر آنکه گرفتار [حادثهاى] شوید پس چون پیمان خود را با او استوار کردند [یعقوب] گفتخدا بر آنچه مىگوییم وکیل است«66»      
و گفت اى پسران من [همه] از یک دروازه [به شهر] در نیایید بلکه از دروازههاى مختلف وارد شوید و من [با این سفارش] چیزى از [قضاى] خدا را از شما دور نمىتوانم داشت فرمان جز براى خدا نیست بر او توکل کردم و توکلکنندگان باید بر او توکل کنند«67»      
و چون همان گونه که پدرانشان به آنان فرمان داده بود وارد شدند [این کار] چیزى را در برابر خدا از آنان برطرف نمىکرد جز اینکه یعقوب نیازى را که در دلش بود برآورد و بىگمان او از [برکت] آنچه بدو آموخته بودیم داراى دانشى [فراوان] بود ولى بیشتر مردم نمىدانند«68» 
و هنگامى که بر یوسف وارد شدند برادرش [بنیامین] را نزد خود جاى داد [و] گفت من برادر تو هستم بنابراین از آنچه [برادران] مىکردند غمگین مباش«69»      
پس هنگامى که آنان را به خوار و بارشان مجهز کرد آبخورى را در بار برادرش نهاد سپس [به دستور او] نداکنندهاى بانگ درداد اى کاروانیان قطعا شما دزد هستید«70»    
[برادران] در حالى که به آنان روى کردند گفتند چه گم کردهاید«71»       
گفتند جام شاه را گم کردهایم و براى هر کس که آن را بیاورد یک بار شتر خواهد بود و [متصدى گفت] من ضامن آنم«72»
گفتند به خدا سوگند شما خوب مىدانید که ما نیامدهایم در این سرزمین فساد کنیم و ما دزد نبودهایم«73»
گفتند پس اگر دروغ بگویید کیفرش چیست«74»       
گفتندکیفرش [همان] کسى است که [جام] در بار او پیدا شود پس کیفرش خود اوست ما ستمکاران را این گونه کیفر مىدهیم«75»      
پس [یوسف] به [بازرسى] بارهاى آنان پیش از بار برادرش پرداخت آنگاه آن را از بار برادرش [بنیامین] در آورد این گونه به یوسف شیوه آموختیم [چرا که] او در آیین پادشاه نمىتوانست برادرش را بازداشت کند مگر اینکه خدا بخواهد [و چنین راهى بدو بنماید] درجات کسانى را که بخواهیم بالا مىبریم و فوق هر صاحب دانشى دانشورى است«76»   
گفتند اگر او دزدى کرده پیش از این [نیز] برادرش دزدى کرده استیوسف این [سخن] را در دل خود پنهان داشت و آن را برایشان آشکار نکرد [ولى] گفت موقعیتشما بدتر [از او]ست و خدا به آنچه وصف مىکنید داناتر است«77»
گفتند اى عزیز او پدرى پیر سالخورده دارد بنابراین یکى از ما را به جاى او بگیر که ما تو را از نیکوکاران مىبینیم«78» 
گفت پناه به خدا که جز آن کس را که کالاى خود را نزد وى یافتهایم بازداشت کنیم زیرا در آن صورت قطعا ستمکار خواهیم بود«79» 
پس چون از او نومید شدند رازگویان کنار کشیدند بزرگشان گفت مگر نمىدانید که پدرتان با نام خدا پیمانى استوار از شما گرفته است و قبلا [هم] در باره یوسف تقصیر کردید هرگز از این سرزمین نمىروم تا پدرم به من اجازه دهد یا خدا در حق من داورى کند و او بهترین داوران است«80»      
پیش پدرتان بازگردید و بگویید اى پدر پسرت دزدى کرده و ما جز آنچه مىدانیم گواهى نمىدهیم و ما نگهبان غیب نبودیم«81»      
و از [مردم] شهرى که در آن بودیم و کاروانى که در میان آن آمدیم جویا شو و ما قطعا راست مىگوییم«82»
[یعقوب] گفت [چنین نیست] بلکه نفس شما امرى [نادرست] را براى شما آراسته است پس [صبر من] صبرى نیکوست امید که خدا همه آنان را به سوى من [باز] آورد که او داناى حکیم است«83» 
و از آنان روى گردانید و گفت اى دریغ بر یوسف و در حالى که اندوه خود را فرو مىخورد چشمانش از اندوه سپید شد«84»    
[پسران او] گفتند به خدا سوگند که پیوسته یوسف را یاد مىکنى تا بیمار شوى یا هلاک گردى«85»
گفت من شکایت غم و اندوه خود را پیش خدا مىبرم و از [عنایت] خدا چیزى مىدانم که شما نمىدانید«86»
اى پسران من بروید و از یوسف و برادرش جستجو کنید و از رحمتخدا نومید مباشید زیرا جز گروه کافران کسى از رحمتخدا نومید نمىشود«87»     
پس چون [برادران] بر او وارد شدند گفتند اى عزیز به ما و خانواده ما آسیب رسیده است و سرمایهاى ناچیز آوردهایم بنابراین پیمانه ما را تمام بده و بر ما تصدق کن که خدا صدقهدهندگان را پاداش مىدهد«88»
گفت آیا دانستید وقتى که نادان بودید با یوسف و برادرش چه کردید«89»       
گفتند آیا تو خود یوسفى گفت [آرى] من یوسفم و این برادر من است به راستى خدا بر ما منت نهاده است بىگمان هر که تقوا و صبر پیشه کند خدا پاداش نیکوکاران را تباه نمىکند«90» 
گفتند به خدا سوگند که واقعا خدا تو را بر ما برترى داده است و ما خطاکار بودیم«91»  
[یوسف] گفت امروز بر شما سرزنشى نیستخدا شما را مىآمرزد و او مهربانترین مهربانان است«92»
این پیراهن مرا ببرید و آن را بر چهره پدرم بیفکنید [تا] بینا شود و همه کسان خود را نزد من آورید«93»
و چون کاروان رهسپار شد پدرشان گفت اگر مرا به کمخردى نسبت ندهید بوى یوسف را مىشنوم«94»
گفتند به خدا سوگند که تو سخت در گمراهى دیرین خود هستى«95»     
پس چون مژدهرسان آمد آن [پیراهن] را بر چهره او انداخت پس بینا گردید گفت آیا به شما نگفتم که بىشک من از [عنایت] خدا چیزهایى مىدانم که شما نمىدانید«96»       
گفتند اى پدر براى گناهان ما آمرزش خواه که ما خطاکار بودیم«97»       
گفت به زودى از پروردگارم براى شما آمرزش مىخواهم که او همانا آمرزنده مهربان است«98»       
پس چون بر یوسف وارد شدند پدر و مادر خود را در کنار خویش گرفت و گفت ان شاء الله با [امن و] امان داخل مصر شوید«99»  
و پدر و مادرش را به تخت برنشانید و [همه آنان] پیش او به سجده درافتادند و [یوسف] گفت اى پدر این است تعبیر خواب پیشین من به یقین پروردگارم آن را راست گردانید و به من احسان کرد آنگاه که مرا از زندان خارج ساخت و شما را از بیابان [کنعان به مصر] باز آورد پس از آنکه شیطان میان من و برادرانم را به هم زد بى گمان پروردگار من نسبت به آنچه بخواهد صاحب لطف است زیرا که او داناى حکیم است «100»      
پروردگارا تو به من دولت دادى و از تعبیر خوابها به من آموختى اى پدیدآورنده آسمانها و زمین تنها تو در دنیا و آخرت مولاى منى مرا مسلمان بمیران و مرا به شایستگان ملحق فرما «101»
این [ماجرا] از خبرهاى غیب است که به تو وحى مىکنیم و تو هنگامى که آنان همداستان شدند و نیرنگ مىکردند نزدشان نبودى «102»       
و بیشتر مردم هر چند آرزومند باشى ایمانآورنده نیستند 

سوره یوسف

به نام خداوند رحمتگر مهربان

الف لام راء این است آیات کتاب روشنگر«1» 
ما آن را قرآنى عربى نازل کردیم باشد که بیندیشید«2»  
ما نیکوترین سرگذشت را به موجب این قرآن که به تو وحى کردیم بر تو حکایت مىکنیم و تو قطعا پیش از آن از بىخبران بودى«3»
[یاد کن] زمانى را که یوسف به پدرش گفت اى پدر من [در خواب] یازده ستاره را با خورشید و ماه دیدم دیدم [آنها] براى من سجده مىکنند«4»       
[یعقوب] گفت اى پسرک من خوابت را براى برادرانتحکایت مکن که براى تو نیرنگى مىاندیشند زیرا شیطان براى آدمى دشمنى آشکار است«5» 
و این چنین پروردگارت تو را برمىگزیند و از تعبیر خوابها به تو مىآموزد و نعمتش را بر تو و بر خاندان یعقوب تمام مىکند همان گونه که قبلا بر پدران تو ابراهیم و اسحاق تمام کرد در حقیقت پروردگار تو داناى حکیم است«6»  
به راستى در [سرگذشت] یوسف و برادرانش براى پرسندگان عبرتهاست«7»       
هنگامى که [برادران او] گفتند یوسف و برادرش نزد پدرمان از ما که جمعى نیرومند هستیم دوستداشتنىترند قطعا پدر ما در گمراهى آشکارى است«8»    
[یکى گفت] یوسف را بکشید یا او را به سرزمینى بیندازید تا توجه پدرتان معطوف شما گردد و پس از او مردمى شایسته باشید«9»   
گویندهاى از میان آنان گفتیوسف را مکشید اگر کارى مىکنید او را در نهانخانه چاه بیفکنید تا برخى از مسافران او را برگیرند«10»     
گفتند اى پدر تو را چه شده است که ما را بر یوسف امین نمىدانى در حالى که ما خیرخواه او هستیم«11»
فردا او را با ما بفرست تا [در چمن] بگردد و بازى کند و ما به خوبى نگهبان او خواهیم بود«12»  
گفت اینکه او را بب رید سخت مرا اندوهگین مىکند و مىترسم از او غافل شوید و گرگ او را بخورد«13»
گفتند اگر گرگ او را بخورد با اینکه ما گروهى نیرومند هستیم در آن صورت ما قطعا [مردمى] بىمقدار خواهیم بود«14»
پس وقتى او را بردند و همداستان شدند تا او را در نهانخانه چاه بگذارند [چنین کردند] و به او وحى کردیم که قطعا آنان را از این کارشان در حالى که نمىدانند با خبر خواهى کرد«15»
و شامگاهان گریان نزد پدر خود [باز] آمدند«16»      
گفتند اى پدر ما رفتیم مسابقه دهیم و یوسف را پیش کالاى خود نهادیم آنگاه گرگ او را خورد ولى تو ما را هر چند راستگو باشیم باور نمىدارى«17»   
و پیراهنش را [آغشته] به خونى دروغین آوردند [یعقوب] گفت [نه] بلکه ن فس شما کارى [بد] را براى شما آراسته است اینک صبرى نیکو [براى من بهتر است] و بر آنچه توصیف مىکنید خدا یارىده است«18»
و کاروانى آمد پس آبآور خود را فرستادند و دلوش را انداخت گفت مژده این یک پسر است و او را چون کالایى پنهان داشتند و خدا به آنچه مىکردند دانا بود«19» 
و او را به بهاى ناچیزى چند درهم فروختند و در آن بىرغبت بودند«20»       
و آن کس که او را از مصر خریده بود به همسرش گفت نیکش بدار شاید به حال ما سود بخشد یا او را به فرزندى اختیار کنیم و بدین گونه ما یوسف را در آن سرزمین مکانت بخشیدیم تا به او تاویل خوابها را بیاموزیم و خدا بر کار خویش چیره است ولى بیشتر مردم نمىدانند«21»       
و چون به حد رشد رسید او را حکمت و دانش عطا کردیم و نیکوکاران را چنین پاداش مىدهیم«22» 
و آن [بانو] که وى در خانهاش بود خواست از او کام گیرد و درها را [پیاپى] چفت کرد و گفت بیا که از آن توام [یوسف] گفت پناه بر خدا او آقاى من است به من جاى نیکو داده است قطعا ستمکاران رستگار نمىشوند«23»   
و در حقیقت [آن زن] آهنگ وى کرد و [یوسف نیز] اگر برهان پروردگارش را ندیده بود آهنگ او مىکرد چنین [کردیم] تا بدى و زشتکارى را از او بازگردانیم چرا که او از بندگان مخلص ما بود«24»    
و آن دو به سوى در بر یکدیگر سبقت گرفتند و [آن زن] پیراهن او را از پشت بدرید و در آستانه در آقاى آن زن را یافتند آن گفت کیفر کسى که قصد بد به خانواده تو کرده چیست جز اینکه زندانى یا [دچار] عذابى دردناک شود«25»  
[یوسف] گفت او از من کام خواست و شاهدى از خانواده آن زن شهادت داد اگر پیراهن او از جلو چاک خورده زن راست گفته و او از دروغگویان است«26»
و اگر پیراهن او از پشت دریده شده زن دروغ گفته و او از راستگویان است«27»   
پس چون [شوهرش] دید پیراهن او از پشت چاک خورده است گفت بىشک این از نیرنگ شما [زنان] است که نیرنگ شما [زنان] بزرگ است«28»       
اى یوسف از این [پیشامد] روى بگردان و تو [اى زن] براى گناه خود آمرزش بخواه که تو از خطاکاران بودهاى«29»
و [دستهاى از] زنان در شهر گفتند زن عزیز از غلام خود کام خواسته و سختخاطرخواه او شده است به راستى ما او را در گمراهى آشکارى مىبینیم«30»   
پس چون [همسر عزیز] از مکرشان اطلاع یافت نزد آنان [کسى] فرستاد و محفلى برایشان آماده ساخت و به هر یک از آنان [میوه و] کاردى داد و [به یوسف] گفت بر آنان درآى پس چون [زنان] او را دیدند وى را بس شگرف یافتند و [از شدت هیجان] دستهاى خود را بریدند و گفتند منزه استخدا این بشر نیست این جز فرشتهاى بزرگوار نیست«31»
[زلیخا] گفت این همان است که در باره او سرزنشم مىکردید آرى من از او کام خواستم و[لى] او خود را نگاه داشت و اگر آنچه را به او دستور مىدهم نکند قطعا زندانى خواهد شد و حتما از خوارشدگان خواهد گردید«32»       
[یوسف] گفت پروردگارا زندان براى من دوستداشتنىتر است از آنچه مرا به آن مىخوانند و اگر نیرنگ آنان را از من بازنگردانى به سوى آنان خواهم گرایید و از [جمله] نادانان خواهم شد«33»    
پس پروردگارش [دعاى] او را اجابت کرد و نیرنگ آنان را از او بگردانید آرى او شنواى داناست«34»    
آنگاه پس از دیدن آن نشانهها به نظرشان آمد که او را تا چندى به زندان افکنند«35»  
و دو جوان با او به زندان درآمدند [روزى] یکى از آن دو گفت من خویشتن را [به خواب] دیدم که [انگور براى] شراب مىفشارم و دیگرى گفت من خود را [به خواب] دیدم که بر روى سرم نان مىبرم و پرندگان از آن مىخورند به ما از تعبیرش خبر ده که ما تو را از نیکوکاران مىبینیم«36»   
گفت غذایى را که روزى شماست براى شما نمىآورند مگر آنکه من از تعبیر آن به شما خبر مىدهم پیش از آنکه [تعبیر آن] به شما برسد این از چیزهایى است که پروردگارم به من آموخته است من آیین قومى را که به خدا اعتقاد ندارند و منکر آخرتند رها کردهام«37» 
و آیین پدرانم ابراهیم و اسحاق و یعقوب را پیروى نمودهام براى ما سزاوار نیست که چیزى را شریک خدا کنیم این از عنایتخدا بر ما و بر مردم است ولى بیشتر مردم سپاسگزارى نمىکنند«38»    
اى دو رفیق زندانیم آیا خدایان پراکنده بهترند یا خداى یگانه مقتدر«39»       
شما به جاى او جز نامهایى [چند] را نمىپرستید که شما و پدرانتان آنها را نامگذارى کردهاید و خدا دلیلى بر [حقانیت] آنها نازل نکرده است فرمان جز براى خدا نیست دستور داده که جز او را نپرستید این است دین درست ولى بیشتر مردم نمىدانند«40»      
اى دو رفیق زندانیم اما یکى از شما به آقاى خود باده مىنوشاند و اما دیگرى به دار آویخته مىشود و پرندگان از [مغز] سرش مىخورند امرى که شما دو تن از من جویا شدید تحقق یافت«41»
و [یوسف] به آن کس از آن دو که گمان مىکرد خلاص مىشود گفت مرا نزد آقاى خود به یاد آور و[لى] شیطان یادآورى به آقایش را از یاد او برد در نتیجه چند سالى در زندان ماند«42»       
و پادشاه [مصر] گفت من [در خواب] دیدم هفت گاو فربه است که هفت [گاو] لاغر آنها را مىخورند و هفتخوشه سبز و [هفتخوشه] خشگیده دیگر اى سران قوم اگر خواب تعبیر مىکنید در باره خواب من به من نظر دهید«43» 
گفتند خوابهایى است پریشان و ما به تعبیر خوابهاى آشفته دانا نیستیم«44»     
و آن کس از آن دو [زندانى] که نجات یافته و پس از چندى [یوسف را] به خاطر آورده بود گفت مرا به [زندان] بفرستید تا شما را از تعبیر آن خبر دهم«45»      
اى یوسف اى مرد راستگوى در باره [این خواب که] هفت گاو فربه هفت [گاو] لاغر آنها را مىخورند و هفتخوشه سبز و [هفتخوشه] خشگیده دیگر به ما نظر ده تا به سوى مردم برگردم شاید آنان [تعبیرش را] بدانند«46»     
گفت هفتسال پى در پى مىکارید و آنچه را درویدید جز اندکى را که مىخورید در خوشهاش واگذارید«47»
آنگاه پس از آن هفتسال سخت مىآید که آنچه را براى آن [سالها] از پیش نهادهاید جز اندکى را که ذخیره مىکنید همه را خواهند خورد«48»       
آنگاه پس از آن سالى فرا مىرسد که به مردم در آن [سال] باران مىرسد و در آن آب میوه مىگیرند«49»
و پادشاه گفت او را نزد من آورید پس هنگامى که آن فرستاده نزد وى آمد [یوسف] گفت نزد آقاى خویش برگرد و از او بپرس که حال آن زنانى که دستهاى خود را بریدند چگونه است زیرا پروردگار من به نیرنگ آنان آگاه است«50»
[پادشاه] گفت وقتى از یوسف کام [مى]خواستید چه منظور داشتید زنان گفتند منزه ستخدا ما گناهى بر او نمىدانیم همسر عزیز گفت اکنون حقیقت آشکار شد من [بودم که] از او کام خواستم و بىشک او از راستگویان است«51»
[یوسف گفت] این [درخواست اعاده حیثیت] براى آن بود که [عزیز] بداند من در نهان به او خیانت نکردم و خدا نیرنگ خائنان را به جایى نمىرساند«52»
و من نفس خود را تبرئه نمىکنم چرا که نفس قطعا به بدى امر مىکند مگر کسى را که خدا رحم کند زیرا پروردگار من آمرزنده مهربان است«53»   
و پادشاه گفت او را نزد من آورید تا وى را خاص خود کنم پس چون با او سخن راند گفت تو امروز نزد ما با منزلت و امین هستى«54»       
[یوسف] گفت مرا بر خزانههاى این سرزمین بگمار که من نگهبانى دانا هستم«55» 
و بدین گونه یوسف را در سرزمین [مصر] قدرت دادیم که در آن هر جا که مى خواستسکونت مىکرد هر که را بخواهیم به رحمتخود مىرسانیم و اجر نیکوکاران را تباه نمىسازیم«56»        
و البته اجر آخرت براى کسانى که ایمان آورده و پرهیزگارى مىنمودند بهتر است«57» 
و برادران یوسف آمدند و بر او وارد شدند [او] آنان را شناخت ولى آنان او را نشناختند«58»     
و چون آنان را به خوار و بارشان مجهز کرد گفت برادر پدرى خود را نزد من آورید مگر نمىبینید که من پیمانه را تمام مىدهم و من بهترین میزبانانم«59»   
پس اگر او را نزد من نیاوردید براى شما نزد من پیمانهاى نیست و به من نزدیک نشوید«60»      
گفتند او را با نیرنگ از پدرش خواهیم خواست و محققا این کار را خواهیم کرد «61»
 
 
   

سوره نمل

به نام خداوند رحمتگر مهربان

طا سین این است آیات قرآن و [آیات] کتابى روشنگر«1»   
که [مایه] هدایت و بشارت براى مؤمنان است«2»      
همانان که نماز برپا مى‏دارند و زکات مى‏دهند و خود به آخرت یقین دارند«3»    
کسانى که به آخرت ایمان ندارند کردارهایشان را در نظرشان بیاراستیم [تا همچنان] سرگشته بمانند«4»
آنان کسانى‏اند که عذاب سخت براى ایشان خواهد بود و در آخرت خود زیانکارترین [مردم] اند«5»      
و حقا تو قرآن را از سوى حکیمى دانا دریافت مى‏دارى«6»     
[یادکن] هنگامى را که موسى به خانواده خود گفت من آتشى به نظرم رسید به زودى براى شما خبرى از آن خواهم آورد یا شعله آتشى براى شما مى‏آورم باشد که خود را گرم کنید«7»     
چون نزد آن آمد آوا رسید که خجسته [و مبارک گردید] آنکه در کنار این آتش و آنکه پیرامون آن است و منزه است‏خدا پروردگار جهانیان«8»      
اى موسى این منم خداى عزیز حکیم«9»       
و عصایت را بیفکن پس چون آن را همچون مارى دید که مى‏جنبد پشت گردانید و به عقب بازنگشت اى موسى مترس که فرستادگان پیش من نمى‏ترسند«10»     
لیکن کسى که ستم کرده سپس بعد از بدى نیکى را جایگزین [آن] گردانیده [بداند] که من آمرزنده مهربانم«11»
و دستت را در گریبانت کن تا سپید بى‏عیب بیرون آید [اینها] از [جمله] نشانه‏هاى نه‏گانه‏اى است [که باید] به سوى فرعون و قومش [بب رى] زیرا که آنان مردمى نافرمانند«12»
و هنگامى که آیات روشنگر ما به سویشان آمد گفتند این سحرى آشکار است«13»    
و با آنکه دلهایشان بدان یقین داشت از روى ظلم و تکبر آن را انکار کردند پس ببین فرجام فسادگران چگونه بود«14»
و به راستى به داوود و سلیمان دانشى عطا کردیم و آن دو گفتند ستایش خدایى را که ما را بر بسیارى از بندگان باایمانش برترى داده است«15»       
و سلیمان از داوود میراث یافت و گفت اى مردم ما زبان پرندگان را تعلیم یافته‏ایم و از هر چیزى به ما داده شده است راستى که این همان امتیاز آشکار است«16»    
و براى سلیمان سپاهیانش از جن و انس و پرندگان جمع‏آورى شدند و [براى رژه] دسته دسته گردیدند«17»      
تا آنگاه که به وادى مورچگان رسیدند مورچه‏اى [به زبان خویش] گفت اى مورچگان به خانه‏هایتان داخل شوید مبادا سلیمان و سپاهیانش ندیده و ندانسته شما را پایمال کنند«18»     
[سلیمان] از گفتار او دهان به خنده گشود و گفت پروردگارا در دلم افکن تا نعمتى را که به من و پدر و مادرم ارزانى داشته‏اى سپاس بگزارم و به کار شایسته‏اى که آن را مى‏پسندى بپردازم و مرا به رحمت‏خویش در میان بندگان شایسته‏ات داخل کن«19»       
و جویاى [حال] پرندگان شد و گفت مرا چه شده است که هدهد را نمى‏بینم یا شاید از غایبان است«20»    
قطعا او را به عذابى سخت عذاب مى‏کنم یا سرش را مى‏برم مگر آنکه دلیلى روشن براى من بیاورد«21»   
پس دیرى نپایید که [هدهد آمد و] گفت از چیزى آگاهى یافتم که از آن آگاهى نیافته‏اى و براى تو از سبا گزارشى درست آورده‏ام«22» 
من [آنجا] زنى را یافتم که بر آنها سلطنت مى‏کرد و از هر چیزى به او داده شده بود و تختى بزرگ داشت«23»
او و قومش را چنین یافتم که به جاى خدا به خورشید سجده مى‏کنند و شیطان اعمالشان را برایشان آراسته و آنان را از راه [راست] باز داشته بود در نتیجه [به حق] راه نیافته بودند«24»     
[آرى شیطان چنین کرده بود] تا براى خدایى که نهان را در آسمانها و زمین بیرون مى‏آورد و آنچه را پنهان مى‏دارید و آنچه را آشکار مى‏نمایید مى‏داند سجده نکنند«25»   
خداى یکتا که هیچ خدایى جز او نیست پروردگار عرش بزرگ است«26»       
گفت‏خواهیم دید آیا راست گفته‏اى یا از دروغگویان بوده‏اى«27»    
این نامه مرا ببر و به سوى آنها بیفکن آنگاه از ایشان روى برتاب پس ببین چه پاسخ مى‏دهند«28»   
[ملکه سبا] گفت اى سران [کشور] نامه‏اى ارجمند براى من آمده است«29»     
که از طرف سلیمان است و [مضمون آن] این است به نام خداوند رحمتگر مهربان «30»     
بر من بزرگى مکنید و مرا از در اطاعت درآیید«31»       
گفت اى سران [کشور] در کارم به من نظر دهید که بى‏حضور شما [تا به حال] کارى را فیصله نداده‏ام«32»      
گفتند ما سخت نیرومند و دلاوریم و[لى] اختیار کار با توست بنگر چه دستور مى‏دهى«33»    
[ملکه] گفت پادشاهان چون به شهرى درآیند آن را تباه و عزیزانش را خوار مى‏گردانند و این گونه مى‏کنند«34»
و [اینک] من ارمغانى به سویشان مى‏فرستم و مى‏نگرم که فرستادگان [من] با چه چیز بازمى‏گردند«35»   
و چون [فرستاده] نزد سلیمان آمد [سلیمان] گفت آیا مرا به مالى کمک مى‏دهید آنچه خدا به من عطا کرده بهتر است از آنچه به شما داده‏است [نه] بلکه شما به ارمغان خود شادمانى مى‏نمایید«36»     
به سوى آنان بازگرد که قطعا سپاهیانى بر [سر] ایشان مى‏آوریم که در برابر آنها تاب ایستادگى نداشته باشند و از آن [دیار] به خوارى و زبونى بیرونشان مى‏کنیم«37» 
[سپس] گفت اى سران [کشور] کدام یک از شما تخت او را پیش از آنکه مطیعانه نزد من آیند براى من مى‏آورد«38»
عفریتى از جن گفت من آن را پیش از آنکه از مجلس خود برخیزى براى تو مى‏آورم و بر این [کار] سخت توانا و مورد اعتمادم«39»       
کسى که نزد او دانشى از کتاب [الهى] بود گفت من آن را پیش از آنکه چشم خود را بر هم زنى برایت مى‏آورم پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقر دید گفت این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسى مى‏کنم و هر کس سپاس گزارد تنها به سود خویش سپاس مى‏گزارد و هر کس ناسپاسى کند بى‏گمان پروردگارم بى‏نیاز و کریم است«40» 
گفت تخت [ملکه] را برایش ناشناس گردانید تا ببینیم آیا پى مى‏برد یا از کسانى است که پى نمى‏برند«41»  
پس وقتى [ملکه] آمد [بدو] گفته شد آیا تخت تو همین گونه است گفت گویا این همان است و پیش از این ما آگاه شده و از در اطاعت درآمده بودیم«42»     
و [در حقیقت قبلا] آنچه غیر از خدا مى‏پرستید مانع [ایمان] او شده بود و او از جمله گروه کافران بود«43»  
به او گفته شد وارد ساحت کاخ [پادشاهى] شو و چون آن را دید برکه‏اى پنداشت و ساقهایش را نمایان کرد [سلیمان] گفت این کاخى مفروش از آبگینه است [ملکه] گفت پروردگارا من به خود ستم کردم و [اینک] با سلیمان در برابر خدا پروردگار جهانیان تسلیم شدم«44»     
و به راستى به سوى ثمود برادرشان صالح را فرستادیم که خدا را بپرستید پس به ناگاه آنان دو دسته متخاصم شدند«45»
[صالح] گفت اى قوم من چرا پیش از [جستن] نیکى شتابزده خواهان بدى هستید چرا از خدا آمرزش نمى‏خواهید باشد که مورد رحمت قرار گیرید«46»       
گفتند ما به تو و به هر کس که همراه توست‏شگون بد زدیم گفت‏سرنوشت‏خوب و بدتان پیش خداست بلکه شما مردمى هستید که مورد آزمایش قرار گرفته‏اید«47»    
و در آن شهر نه دسته بودند که در آن سرزمین فساد مى‏کردند و از در اصلاح درنمى‏آمدند«48»   
[با هم] گفتند با یکدیگر سوگند بخورید که حتما به [صالح] و کسانش شبیخون مى‏زنیم سپس به ولى او خواهیم گفت ما در محل قتل کسانش حاضر نبودیم و ما قطعا راست مى‏گوییم«49»      
و دست به نیرنگ زدند و [ما نیز] دست به نیرنگ زدیم و خبر نداشتند«50»  
پس بنگر که فرجام نیرنگشان چگونه بود ما آنان و قومشان را همگى هلاک کردیم «51»
و این [هم] خانه‏هاى خالى آنهاست به [سزاى] بیدادى که کرده‏اند قطعا در این [کیفر] براى مردمى که مى‏دانند عبرتى خواهد بود«52»   
و کسانى را که ایمان آورده و تقوا پیشه کرده بودند رهانیدیم«53»   
و [یاد کن] لوط را که چون به قوم خود گفت آیا دیده و دانسته مرتکب عمل ناشایست [لواط] مى‏شوید«54»      
آیا شما به جاى زنان از روى شهوت با مردها در مى‏آمیزید [نه] بلکه شما مردمى جهالت‏پیشه‏اید«55»    
و[لى] پاسخ قومش غیر از این نبود که گفتند خاندان لوط را از شهرتان بیرون کنید که آنها مردمى هستند که به پاکى تظاهر مى‏نمایند«56»
پس او و خانواده‏اش را نجات دادیم جز زنش را که مقدر کردیم از باقى‏ماندگان [در خاکستر آتش] باشد«57»
و بارانى [از سجیل] بر ایشان فرو باریدیم و باران هشدارداده‏شدگان چه بد بارانى بود«58»   
بگو سپاس براى خداست و درود بر آن بندگانش که [آنان را] برگزیده است آیا خدا بهتر ست‏یا آنچه [با او] شریک مى‏گردانند«59»
[آیا آنچه شریک مى‏پندارند بهتر است] یا آن کس که آسمانها و زمین را خلق کرد و براى شما آبى از آسمان فرود آورد پس به وسیله آن باغهاى بهجت‏انگیز رویانیدیم کار شما نبود که درختانش را برویانید آیا معبودى با خداست [نه] بلکه آنان قومى منحرفند«60»    
[آیا شریکانى که مى‏پندارند بهتر است] یا آن کس که زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن کوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد و میان دو دریا برزخى گذاشت آیا معبودى با خداست [نه] بلکه بیشترشان نمى‏دانند«61»
یا [کیست] آن کس که درمانده را چون وى را بخواند اجابت مى‏کند و گرفتارى را برطرف مى‏گرداند و شما را جانشینان این زمین قرار مى‏دهد آیا معبودى با خداست چه کم پند مى‏پذیرید«62» 
یا آن کس که شما را در تاریکیهاى خشکى و دریا راه مى‏نماید و آن کس که بادها[ى باران زا] را پیشاپیش رحمتش بشارتگر مى‏فرستد آیا معبودى با خداست‏خدا برتر [و بزرگتر] است از آنچه [با او] شریک مى‏گردانند«63»       
یا آن کس که خلق را آغاز مى‏کند و سپس آن را بازمى‏آورد و آن کس که از آسمان و زمین به شما روزى مى‏دهد آیا معبودى با خداست بگو اگر راست مى‏گویید برهان خویش را بیاورید«64»       
بگو هر که در آسمانها و زمین است جز خدا غیب را نمى‏شناسند و نمى‏دانند کى برانگیخته خواهند شد«65»  
[نه] بلکه علم آنان در باره آخرت نارساست [نه] بلکه ایشان در باره آن تردید دارند [نه] بلکه آنان در مورد آن کوردلند«66»
و کسانى که کفر ورزیدند گفتند آیا وقتى ما و پدرانمان خاک شدیم آیا حتما [زنده از گور] بیرون آورده مى‏شویم«67»
در حقیقت این را به ما و پدرانمان قبلا وعده داده‏اند این جز افسانه‏هاى پیشینیان نیست«68»     
بگو در زمین بگردید و بنگرید فرجام گنه‏پیشگان چگونه بوده است«69» 
و بر آنان غم مخور و از آنچه مکر مى‏کنند تنگدل مباش«70»  
و مى‏گویند اگر راست مى‏گویید این وعده کى خواهد بود«71»    
بگو شاید برخى از آنچه را به شتاب مى‏خواهید در پى شما باشد«72»     
و راستى پروردگارت بر [این] مردم داراى بخشش است ولى بیشترشان سپاس نمى‏دارند«73»      
و در حقیقت پروردگار تو آنچه را در سینه‏هایشان نهفته و آنچه را آشکار مى‏دارند نیک مى‏داند«74»    
و هیچ پنهانى در آسمان و زمین نیست مگر اینکه در کتابى روشن [درج] است«75»
بى‏گمان این قرآن بر فرزندان اسرائیل بیشتر آنچه را که آنان در باره‏اش اختلاف دارند حکایت مى‏کند«76»  
و به راستى که آن رهنمود و رحمتى براى مؤمنان است«77»     
در حقیقت پروردگار تو طبق حکم خود میان آنان داورى مى‏کند و اوست‏شکست‏ناپذیر دانا«78»  
پس بر خدا توکل کن که تو واقعا بر حق آشکارى«79»       
البته تو مردگان را شنوا نمى‏گردانى و این ندا را به کران چون پشت بگردانند نمى‏توانى بشنوانى«80»       
و راهبر کوران [و بازگرداننده] از گمراهى‏شان نیستى تو جز کسانى را که به نشانه‏هاى ما ایمان آورده‏اند و مسلمانند نمى‏توانى بشنوانى«81» 
و چون قول [عذاب] بر ایشان واجب گردد جنبنده‏اى را از زمین براى آنان بیرون مى‏آوریم که با ایشان سخن گوید که مردم [چنانکه باید] به نشانه‏هاى ما یقین نداشتند«82» 
و آن روز که از هر امتى گروهى از کسانى را که آیات ما را تکذیب کرده‏اند محشور مى‏گردانیم پس آنان نگاه داشته مى‏شوند تا همه به هم بپیوندند«83»
تا چون [همه کافران] بیایند [خدا] مى‏فرماید آیا نشانه‏هاى مرا به دروغ گرفتید و حال آنکه از نظر علم بدانها احاطه نداشتید آیا [در طول حیات] چه مى‏کردید«84»
و به [کیفر] آنکه ستم کردند حکم [عذاب] بر آنان واجب گردد در نتیجه ایشان د م برنیارند«85»       
آیا ندیده‏اند که ما شب را قرار داده‏ایم تا در آن بیاسایند و روز را روشنى‏بخش [گردانیدیم] قطعا در این [امر] براى مردمى که ایمان مى‏آورند مایه‏هاى عبرت است«86»       
و روزى که در صور دمیده شود پس هر که در آسمانها و هر که در زمین است به هراس افتد مگر آن کس که خدا بخواهد و جملگى با زبونى رو به سوى او آورند«87»    
و کوهها را مى‏بینى [و] مى‏پندارى که آنها بى‏حرکتند و حال آنکه آنها ابرآسا در حرکتند [این] صنع خدایى است که هر چیزى را در کمال استوارى پدید آورده است در حقیقت او به آنچه انجام مى‏دهید آگاه است«88» 
هر کس نیکى به میان آورد پاداشى بهتر از آن خواهد داشت و آنان از هراس آن روز ایمنند«89»   
و هر کس بدى به میان آورد به رو در آتش [دوزخ] سرنگون شوند آیا جز آنچه مى‏کردید سزا داده مى‏شوید«90»
من مامورم که تنها پروردگار این شهر را که آن را مقدس شمرده و هر چیزى از آن اوست پرستش کنم و مامورم که از مسلمانان باشم«91»       
و اینکه قرآن را بخوانم پس هر که راه یابد تنها به سود خود راه یافته است و هر که گمراه شود بگو من فقط از هشداردهندگانم«92»
و بگو ستایش از آن خداست به زودى آیاتش را به شما نشان خواهد داد و آن را خواهید شناخت و پروردگار تو از آنچه مى‏کنید غافل
 نیست«93»

سوره واقعه

به نام خداوند رحمتگر مهربان

آن واقعه چون وقوع یابد«1»   
[که] در وقوع آن دروغى نیست«2»      
پست‏کننده [و] بالابرنده است«3»
چون زمین با تکان [سختى] لرزانده شود«4»      
و کوهها [جمله] ریزه ریزه شوند«5» 
و غبارى پراکنده گردند«6»
و شما سه دسته شوید«7»     
یاران دست راست کدامند یاران دست راست«8»    
و یاران چپ کدامند یاران چپ«9»      
و سبقت‏گیرندگان مقدمند«10»      
آنانند همان مقربان [خدا]«11»
در باغستانهاى پر نعمت«12»      
گروهى از پیشینیان«13»      
و اندکى از متاخران«14»    
بر تختهایى جواهرنشان«15»
که روبروى هم بر آنها تکیه داده‏اند«16»
بر گردشان پسرانى جاودان [به خدمت] مى‏گردند«17» 
با جامها و آبریزها و پیاله[ها]یى از باده ناب روان«18»  
[که] نه از آن دردسر گیرند و نه بى‏خرد گردند«19»       
و میوه از هر چه اختیار کنند«20»   
و از گوشت پرنده هر چه بخواهند«21»       
و حوران چشم‏درشت«22» 
مثل لؤلؤ نهان میان صدف«23»    
[اینها] پاداشى است براى آنچه مى‏کردند«24»  
در آنجا نه بیهوده‏اى مى‏شنوند و نه [سخنى] گناه‏آلود«25»    
سخنى جز سلام و درود نیست«26»  
و یاران راست‏یاران راست کدامند«27»       
در [زیر] درختان کنار بى‏خار«28»     
و درختهاى موز که میوه‏اش خوشه خوشه روى هم چیده است«29»  
و سایه‏اى پایدار«30» 
و آبى ریزان«31» 
و میوه‏اى فراوان«32» 
نه بریده و نه ممنوع«33»  
و همخوابگانى بالا بلند«34»      
ما آنان را پدید آورده‏ایم پدید آوردنى«35»  
و ایشان را دوشیزه گردانیده‏ایم«36»       
شوى دوست همسال«37»   
براى یاران راست«38» 
که گروهى از پیشینیانند«39»    
و گروهى از متاخران«40»    
و یاران چپ کدامند یاران چپ«41»     
در [میان] باد گرم و آب داغ«42»     
و سایه‏اى از دود تار«43»  
نه خنک و نه خوش«44» 
اینان بودند که پیش از این ناز پروردگان بودند«45»   
و بر گناه بزرگ پافشارى مى‏کردند«46»     
و مى‏گفتند آیا چون مردیم و خاک واستخوان شدیم واقعا [باز] زنده مى‏گردیم«47»
یا پدران گذشته ما [نیز]«48»  
بگو در حقیقت اولین و آخرین«49»             
قطعا همه در موعد روزى معلوم گرد آورده شوند«50»       
آنگاه شما اى گمراهان دروغپرداز«51»     
قطعا از درختى که از زقوم است‏خواهید خورد«52»    
و از آن شکمهایتان را خواهید آکند«53» 
و روى آن از آب جوش مى‏نوشید«54»     
[مانند] نوشیدن اشتران تشنه«55»     
این است پذیرایى آنان در روز جزا«56»   
ماییم که شما را آفریده‏ایم پس چرا تصدیق نمى‏کنید«57»       
آیا آنچه را [که به صورت نطفه] فرو مى‏ریزید دیده‏اید«58»  
آیا شما آن را خلق مى‏کنید یا ما آفریننده‏ایم«59»       
ماییم که میان شما مرگ را مقدر کرده‏ایم و بر ما سبقت نتوانید جست«60» 
[و مى‏توانیم] امثال شما را به جاى شما قرار دهیم و شما را [به صورت] آنچه نمى‏دانید پدیدار گردانیم«61»  
و قطعا پدیدار شدن نخستین خود را شناختید پس چرا سر عبرت گرفتن ندارید«62»  
آیا آنچه را کشت مى‏کنید ملاحظه کرده‏اید«63»  
آیا شما آن را [بى‏یارى ما] زراعت مى‏کنید یا ماییم که زراعت مى‏کنیم«64»
اگر بخواهیم قطعا خاشاکش مى‏گردانیم پس در افسوس [و تعجب] مى‏افتید«65»  
[و مى‏گویید] واقعا ما زیان زده‏ایم«66»  
بلکه ما محروم شدگانیم«67»      
آیا آبى را که مى‏نوشید دیده‏اید«68»       
آیا شما آن را از [دل] ابر سپید فرود آورده‏اید یا ما فرودآورنده‏ایم«69»    
اگر بخواهیم آن را تلخ مى‏گردانیم پس چرا سپاس نمى‏دارید«70»    
آیا آن آتشى را که برمى‏افروزید ملاحظه کرده‏اید«71»     
آیا شما [چوب] درخت آن را پدیدار کرده‏اید یا ما پدیدآورنده‏ایم«72»       
ما آن را [مایه] عبرت و [وسیله] استفاده براى بیابانگردان قرار داده‏ایم«73»
پس به نام پروردگار بزرگت تسبیح گوى«74»      
نه [چنین است که مى‏پندارید] سوگند به جایگاه‏هاى [ویژه و فواصل معین] ستارگان«75»
اگر بدانید آن سوگندى سخت بزرگ است«76»
که این [پیام] قطعا قرآنى است ارجمند«77»    
در کتابى نهفته«78»   
که جز پاک‏شدگان بر آن دست ندارند«79»   
وحیى است از جانب پروردگار جهانیان«80»
آیا شما این سخن را سبک [و سست] مى‏گیرید«81»      
و تنها نصیب خود را در تکذیب [آن] قرار مى‏دهید«82»   
پس چرا آنگاه که [جان شما] به گلو مى‏رسد«83»      
و در آن هنگام خود نظاره گرید«84» 
و ما به آن [محتضر] از شما نزدیکتریم ولى نمى‏بینید«85»    
پس چرا اگر شما بى‏جزا مى‏مانید [و حساب و کتابى در کار نیست]«86»   
اگر راست مى‏گویید [روح] را برنمى‏گردانید«87»       
و اما اگر [او] از مقربان باشد«88»       
[در] آسایش و راحت و بهشت پر نعمت [خواهد بود]«89»   
و اما اگر از یاران راست باشد«90» 
از یاران راست بر تو سلام باد«91»   
و اما اگر از دروغزنان گمراه است«92»   
پس با آبى جوشان پذیرایى خواهد شد«93» 
و [فرجامش] درافتادن به جهنم است«94»   
این است همان حقیقت راست [و] یقین«95» 
پس به نام پروردگار بزرگ خود تسبیح گوى«96»

سوره مایده

بدانید که خدا سخت‏کیفر است و [بدانید] که خدا آمرزنده مهربان است«98»   
بر پیامبر [خدا وظیفه‏اى] جز ابلاغ [رسالت] نیست و خداوند آنچه را آشکار و آنچه را پوشیده مى‏دارید مى‏داند«99»
بگو پلید و پاک یکسان نیستند هر چند کثرت پلید[ها] تو را به شگفت آورد پس اى خردمندان از خدا پروا کنید باشد که رستگار شوید «100»       
اى کسانى که ایمان آورده‏اید از چیزهایى که اگر براى شما آشکار گردد شما را اندوهناک مى‏کند مپرسید و اگر هنگامى که قرآن نازل مى‏شود در باره آنها سؤال کنید براى شما روشن مى‏شود خدا از آن [پرسشهاى بیجا] گذشت و خداوند آمرزنده بردبار است «101»     
گروهى پیش از شما [نیز] از این [گونه] پرسشها کردند آنگاه به سبب آن کافر شدند «102»      
خدا [چیزهاى ممنوعى از قبیل] بحیره و سائبه و وصیله و حام قرار نداده است ولى کسانى که کفر ورزیدند بر خدا دروغ مى‏بندند و بیشترشان تعقل نمى‏کنند «103»     
و چون به آنان گفته شود به سوى آنچه خدا نازل کرده و به سوى پیامبر[ش] بیایید مى‏گویند آنچه پدران خود را بر آن یافته‏ایم ما را بس است آیا هر چند پدرانشان چیزى نمى‏دانسته و هدایت نیافته بودند «104»      
اى کسانى که ایمان آورده‏اید به خودتان بپردازید هر گاه شما هدایت‏یافتید آن کس که گمراه شده است به شما زیانى نمى‏رساند بازگشت همه شما به سوى خداست پس شما را از آنچه انجام مى‏دادید آگاه خواهد کرد «105»
اى کسانى که ایمان آورده‏اید هنگامى که یکى از شما را [نشانه‏هاى] مرگ دررسید باید از میان خود دو عادل را در موقع وصیت به شهادت میان خود فرا خوانید یا اگر در سفر بودید و مصیبت مرگ شما را فرا رسید [و شاهد مسلمان نبود] دو تن از غیر [همکیشان] خود را [به شهادت بطلبید] و اگر [در صداقت آنان] شک کردید پس از نماز آن دو را نگاه مى‏دارید پس به خدا سوگند یاد مى‏کنند که ما این [حق] را به هیچ قیمتى نمى‏فروشیم هر چند [پاى] خویشاوند [در کار] باشد و شهادت الهى را کتمان نمى‏کنیم که [اگر کتمان حق کنیم] در این صورت از گناهکاران خواهیم بود «106»       
و اگر معلوم شد که آن دو دستخوش گناه شده‏اند دو تن دیگر از کسانى که بر آنان ستم رفته است و هر دو [به میت] نزدیکترند به جاى آن دو [شاهد قبلى] قیام کنند پس به خدا سوگند یاد مى‏کنند که گواهى ما قطعا از گواهى آن دو درست‏تر است و [از حق] تجاوز نکرده‏ایم چرا که [اگر چنین کنیم] از ستمکاران خواهیم بود «107»      
این [روش] براى اینکه شهادت را به صورت درست ادا کنند یا بترسند که بعد از سوگندخوردنشان سوگندهایى [به وارثان میت] برگردانده شود [به صواب] نزدیکتر است و از خدا پروا دارید و [این پندها را] بشنوید و خدا گروه فاسقان را هدایت نمى‏کند «108»  
[یاد کن] روزى را که خدا پیامبران را گرد مى‏آورد پس مى‏فرماید چه پاسخى به شما داده شد مى‏گویند ما را هیچ دانشى نیست تویى که داناى رازهاى نهانى «109»      
[یاد کن] هنگامى را که خدا فرمود اى عیسى پسر مریم نعمت مرا بر خود و بر مادرت به یاد آور آنگاه که تو را به روح‏القدس تایید کردم که در گهواره [به اعجاز] و در میانسالى [به وحى] با مردم سخن گفتى و آنگاه که تو را کتاب و حکمت و تورات و انجیل آموختم و آنگاه که به اذن من از گل [چیزى] به شکل پرنده مى‏ساختى پس در آن مى‏دمیدى و به اذن من پرنده‏اى مى‏شد و کور مادرزاد و پیس را به اذن من شفا مى‏دادى و آنگاه که مردگان را به اذن من [زنده از قبر] بیرون مى‏آوردى و آنگاه که [آسیب] بنى‏اسرائیل را هنگامى که براى آنان حجتهاى آشکار آورده بودى از تو باز داشتم پس کسانى از آنان که کافر شده بودند گفتند این[ها چیزى] جز افسونى آشکار نیست «110»
و [یاد کن] هنگامى را که به حواریون وحى کردم که به من و فرستاده‏ام ایمان آورید گفتند ایمان آوردیم و گواه باش که ما مسلمانیم «111»      
و [یاد کن] هنگامى را که حواریون گفتند اى عیسى پسر مریم آیا پروردگارت مى‏تواند از آسمان خوانى براى ما فرود آورد [عیسى] گفت اگر ایمان دارید از خدا پروا دارید «112»       
گفتند مى‏خواهیم از آن بخوریم و دلهاى ما آرامش یابد و بدانیم که به ما راست گفته‏اى و بر آن از گواهان باشیم «113»
عیسى پسر مریم گفت بار الها پروردگارا از آسمان خوانى بر ما فرو فرست تا عیدى براى اول و آخر ما باشد و نشانه‏اى از جانب تو و ما را روزى ده که تو بهترین روزى‏دهندگانى«114»    
خدا فرمود من آن را بر شما فرو خواهم فرستاد و[لى] هر کس از شما پس از آن انکار ورزد وى را [چنان] عذابى کنم که هیچ یک از جهانیان را [آن چنان] عذاب نکرده باشم «115»
و [یاد کن] هنگامى را که خدا فرمود اى عیسى پسر مریم آیا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستید گفت منزهى تو مرا نزیبد که [در باره خویشتن] چیزى را که حق من نیست بگویم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏دانم چرا که تو خود داناى رازهاى نهانى «116»      
جز آنچه مرا بدان فرمان دادى [چیزى] به آنان نگفتم [گفته‏ام] که خدا پروردگار من و پروردگار خود را عبادت کنید و تا وقتى در میانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون روح مرا گرفتى تو خود بر آنان نگهبان بودى و تو بر هر چیز گواهى «117»
اگر عذابشان کنى آنان بندگان تواند و اگر بر ایشان ببخشایى تو خود توانا و حکیمى «118»    
خدا فرمود این روزى است که راستگویان را راستى‏شان سود بخشد براى آنان باغهایى است که از زیر [درختان] آن نهرها روان است همیشه در آن جاودانند خدا از آنان خشنود است و آنان [نیز] از او خشنودند این است رستگارى بزرگ «119»       
فرمانروایى آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست از آن خداست و او بر هر چیزى تواناست «120»