✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

✼  ҉ حسام الـבین شـ؋ـیعیان ҉  ✼

✐✎✐ وبلاگ رسمے و شخصے حسام الـבین شـ؋ـیعیان ✐✎✐

حسام الدین شفیعیان-کاریکلماتور

1-ته آخر همه شعرها تخلص نیست توقف هست

2-مدادی که تیز نمیشه سرکن خراب داره

3-جایی که محصول را گذاشتیم  همان جایی بود که محصول را برداشتیم

4-بادبادکی که بالا نره سریشش زیاده پایین بجاش میره

5-حلزون اگه  دنبال خونه بره بالا خونشو اجاره داده

6-مقابل تابلوی ایست ممنوع ایستاده ممنوع

7-جایی که خطر شنا کردن تابلو زدن تابلو رو چرا برعکس مقابل دریا زدن

8-مردی قهرمان شده بود اما تصمیم گرفت مدالشو بفروشه پهلوان بشه اونم به قیمت سربلندی یک پهلوان زندگی

9-مقصد اگه  درست باشه تمام جاده ها هم رسالت میشن مهم اینه که توی پیچ جاده ها در جا نزنیم والا رسالت میشه جاده عبرت

10-یخ فروش یخش نه آب شد نه تموم شد گرون شد  اما یخش یخچالی شد یخ در بهشت  هم گرون شد دیگه کسی با یخ نرفت بهشت


حسام الدین شفیعیان-طنزنویسی

/عشق سالهای کلم/

کلم قربون که اسمشو تغییر داده بود به جک  تراولتا  کنجی تصمیم گرفت بره به  تولید ساخت کشتی  غرق نشو چرا آخه غرق میشی که خط تولید پلاستیکی اونو با موفقیت تمام از خراب شدن 95 درصد محصولات به 5 درصد اون به اتمام رسوند و تصمیم گرفت بره خواستگاری کوکب که اونم اسمشو تغییر داده بودو گذاشته بود گل میخک رفت در خونشون دید  در گذاشتن آیفون تصمیمی زنگ که میزد آیفون تصمیمی عمل میکرد میگفت طبقه بالاتر تا رسید به در خونه میخک در زد کوکب وا کرد درو گفت سلام به روی ماه نشسته و سبیلای  در نیومدت و موهای قشنگت که مثل حلقه های مفقوده اثر  مامانمو خانواده و داوینچی به غیر اون البته.و شرکای سهیم در خلق بهترین اومدن تو که من با شلوار خانه بابام  و شستن اون مشغولم. که گفت مهم تفاوت هست که فهمید مرد شده.گفت تو همونی که یک روز با اسب شاخدار بالداره دو تا گوزنی میاد گفت اد که اون تو هالیووده ولی من داداششم.گفت نفرما داخل گفت چرا گفت تو لیاقت پرنسسی مثل منو نداری.گفت پرنسس کی بودی تو و گفت درسته تو وقتی از خواب بلند میشی با آب گلدون صورتتو میشوری و مسواکت با خمیر دندون ما فرق داره ولی یک اشتراک مهم داریم گفت چی دقیقن بگو کجای ما اشتراک داره گفت من وقتی اولین بار خواستگاری تو اومدم 2 سال و دو ماه بیست و دو روزم بود الان پنچاه سال بیست خورده ایم و تو هفتادو سه چهار سال شیرین داری گفت من خودم نخواستم ازدواج کنم کیس داشتم همین مش کاهو قربون که الان اسمشو گذاشته بتهوون تو کی هستی اون اومد اون زمان خواستگاری من با دو مثقال طلا گفتم نه تو با ربع سکه بهار غیر آزادی و ده شاخه کاکتوس نروئیده از گلدان اومدی میگی دستمو بگیر بریم تو زندگی فکر کردی من از این دخترام که زود بگم بله باید درخونمون سبز بشی گفت میترسم تو قبرستون دفن بشیم. گفت من اد حداقل دویست عمر میکنم گفت ولی من شصت جک در میره میفتم زمین گفت عمر دست خداست گفت پراید وسیله هست که من ندارم ولی خب ایرانسل که دارم سمبوسه هم گاهی دوست دارم گفت اگه من زنت بشم منو با چی میزنی گفت با بیل. گفت خیلی  تفاهم نداریم منو با گل میزنی گفت برو بابا مرد انست که با گرز زنش را خورد کند گفت اد تو وحشی بافقی شعراشو خوندی ولی منششو یاد نگرفتی روش خودتو اجرا کردی. گفت نه گربه رو دم در کشتم. گفت تو منو هم کشتی منتها شب به خوابم اومدی چشمات منو یاد فیلم اگه  رفتی درو ببند من خوابم میاد برنده جایزه اسکار محله کوکب اینا میندازی آیا. گفت مهم این نیست که اون پدری که شلوار تو خونشو میشوری رفت قبرستون مادرت رفت به عالم اموات برادرات رفتن به عالم اموات مهم اینه که تو موندی تکو تنها. گفت ما اختلاف سنی  زیادی داشتیم  طبیعیه میخک بمونه اما گلای یاس الماسی طبق طبق برند. گفت من برای تو خیلی زحمت کشیدم گفت مثلان چکار کردی گفت هر بیست سال یکبار به یادت بودم و گفتم کی میشه برم خواستگاریش و اون بگه تو همونی که یه روزی منو با خودت میبری توی قصر بیست و دو متری.گفتم من لیاقت میخک رو دارم اما میخک لیاقت منو نداره گفت چی میگی من خودم خواستگار داشتم خلبان بود منتها تو اوج پرواز رفت. گفت خدا همه ورزشکارا رو نگه داره . گفت کاری که اون میکرد  ورزشی نبود چرخشی بود چتر نجاتش باز شد اما برنگشت رفت به دیار  باقی رو سنگ قبرش نوشته ای  زندگی سوختیم اما تو مارو دود کردی.یک شعر مضمون داری هم نوشته شده جا نشده پشت سنگ قبر نوشتن ای که از اینجا میگذری پاتو محکم نزار میپره. بعد گفتن کی گفت اونی که میپره.خلاصه من خواستگار سنگین داشتم تو که سبکشی. خیلی هم جلفی تازه شبا که ما میخوابیم تو چرا بیداری گفت من خب  تو قسمت  کشیک کوچه هستم که گربه ها رو بپایم چون میگن گربه نبین چه ریزه پلنگ جاش تمیزه. خلاصه گفت شغلت چیه گفت من مدیر امور کوچه و مراتع سبز باغچه و دریچه ای به سمت هم هر روز بگو مگوی هم. گفت تو رفتی برا من شغل پیدا کردی من میزامپلیم ماهی یک میلیون میشه گفت برو تو سیمان بریزی رو صورتت هم فایده نداره گفت برو ببینم همش شده قیافه مهم دلمه گفت دلت چیه گفت یه دریاست بعد گفت عجب حکایتی شده تو همونی نیستی که  خیلی سال پیش وقتی منو تو جوراب فروشی دیدی گفتی تو منو یاد  اموات درگذشتم میندازه گفت چرا الان دیگه منو یاد اموات بعد دفن پوسیده میندازی گفت مهم دلم هست گفت دلت چیه گفت اقیانوس اطلس. گفت من برم تو هم برو ما بهم نمیخوریم کوچه قلب ما تیرک چراغش سوخته برج میلاد دیگه بین ما فاصله نیست اورست هم اگه بیاد دقیقن کجایی برو دیگه سیاهم نکن قاشقونه نگام نکن گفت من رفتم همونجایی که رفتم گفت از کنار برو نفتی نشی.

حسام الدین شفیعیان-داستان

پنچره را باز میکند .نگاه میکند.سایه روی دیوار میدونی  پشت این خونه یک  بهشته.یک بهشت کوچیک اونجا کلی آدم زندگی میکنند.مردی از درون سایه بیرون می آید.کجا کسی زندگی میکند کو ببینم.اونجا نگاه کن .اونجا که زمین خشک و با علف های هرز هیچ چی نیست .چرا نگاه کن کلی آدم خوشحال هستند وسط اونجا نشستن دارن حرف میزنن. کجا اونجا رو میگی اونجا فقط یک بشکه خالی هست. و کمی برگ و کمی کاغذ باطله چقدر زمین نامرتبیه . نه آخه من میدونم اونجا بهشته.یعنی اینجا جهنمه.

نه اینجا جهنم نیست اما اونجا بهشته. راستی تعریفت از بهشت چیه؟

بهشت اونجایی که دل آدم خوش باشه آرامش داشته باشه اونارو نگاه کن چقدر شادند و آروم.بله اونا خیلی شادند و آروم منتها من چی بنظرت عجیب نیستم از سایه بیرون اومدم جلوت دارم حرف میزنم.

نه از نظر من خود این جهان عجیبه. نه تو نه من نه اونایی که تو نمیبینی. خب من اونارو اونجور که تو میبینی نمیبینم. ولی من برام اونجا یک بشکه هست. و برگ کاغذ اگه همه رو بخواهم به دید خودم ببینم. یک حقیقت تلخ از ریختو و پاشو یک زمین محل انباشته شده از بیهودگی هست. اما تو اونجارو برا خودت بهشت میبینی. خب میدونی اینجا روزی زمین خوبی بوده خونه خوبی بوده آدمهای اون شاد بودند. و بشکه نبوده و علف هرز نبوده محل انباشته شدن زباله هم نبوده اونجا یک خانواده پر از محبت مهربانی زندگی میکردن.

پس کجا هستند.خب یکیشون خودتی دیگه از تو سایه اومدی بیرون .پس چرا من اون چیزهارو یادم نمیاد .چون دیگه نیست یک روزی بود اما حالا نیست.

پس بقیه کجا رفتن.میدونی  بقیه که میگی خانوادتن اونها هم نیستن. تو از کجا اونها رو میشناسی منو میشناسی از اونجایی که منم جزو همون خانواده بودم.

نه تو جزو خانواده من نبودی تو فقط یک  خاطره هستی هیچکسی تو رو به خاطر نمیاره منم سایه ای ازم مونده.

مهم این نیست که کسی منو به خاطر نیاره مهم اینه که برا من اونجا بهشته.

نه بهشت این نیست.بهشت جایی که دیگه سایه نباشه.مهم سایه ها نیستن مهم اینه که روزی همین سایه ها هم حرف میزنند.

میدونی کل این جهان و همین که تو از من نترسیدی نشون میده که جهان ما عجیب تر از در اومدن من از سایه هست.

نه خود تو عجیب نیستی آدمها از تو عجیب ترن. همشون یعنی نه خب ولی زیادن.اونها الان هم خودشون هستن هم سایشون ولی این سایه ها این آدمها همیشگی نیستن برا همین خیلی خیلی فکر میکنم اون زمین بایر بی درخت و از نظر تو انباشته از  کاغذ باطله پر از قصه هست.

پس تو نویسنده هستی.نه من نویسنده نیستم من شخصیت یک داستان هستم.خب بالاخره شخصیتی هستی. ای چه عرض کنم منم تو دل همین داستان میمونم.

مهم اینه که من تو یه قصه شروع شدم.و تو از توی دل قصه بیرون اومدی. ولی  ما هممون روزی یک قصه میشیم. مثل یک قطار که میره تا به ایستگاهی برسه که بهش میگن ایستگاه آخر.بعد اون مسافرای دیگه میان میرنو قطار میره میاد . قصه ها همینن یکی بودو یکی نبود.حالا اون خونه رو نگاه کن بنظرت الان چجوریه. خب الان  بازم زمین بی مصرفه. هیچی بی مصرف نیست. شاید اگه یادت بیاد برات اون خونه دیگه یک  زمین بی حاصل نیست تو به اون خونه نگاه میکنی که الان خونه ای دیگه نیست اما اگه یادت بیاد اون خونه برات میشه زندگی.چون اون خونه رو یادت نمیاد شده برات یک زمین بی مصرف این ذهن ما هست که زندگی میکنه نه اون زمین بی مصرف خالی از سکنه.اگه تو توانایی ساختنت خوب باشه.اگه تو توانایی پردازش ذهنت خوب باشه اون یاد اون درون رفتن ها زنده میشن. همه ما رفتنی هستیم روزی میام میریم. چه قصه های غمگین شادی درون تفکرات رفته مانده هست. مهم اینه که یادت بیاد هر چند دوست داشتنی یا غمناک.پشت این خانه خانه ای بوده که الان دیگه نیست روزی هم همین خونه دیگه نیست منو سایه تو هم دیگه نیست. سایه من الان هست.همه چی هست نیست داره.مهم اینه که بتونی نیست هست ببینی . والا همه رو نیست میبینی.واقعیت حقیقت اینه که ما قصه ای هستیم که هست نیستیم. خیلی ها بودن الان نیستن . و خیلی ها میانو خیلی ها نیستن.شاید روزی کسی رو ببینی که نمیشناسی. شاید روزی هم کسی رو ببینی که میشناسی.نشناختن مهم نیست. مهم شناختن نشناخته هاست. حالا این سرنوشت خودش تو قصه زندگی ورق میخوره. حالا فضای بسته یا برای یکی فضایی به وسعت یک بستر خیلی بیشتر.اینکه کجا بیای و چجوری چگونه .

راست میگن که آسمون همه جا یک رنگه. آسمون که حالا یک رنگ چند رنگو اینها بستگی داره.مثلان آمان از بلندی یک قله بلند یک رنگ قشنگتره.ستاره ها. نه بنظر من همه جا یک رنگه. نه بنظر من اینجوری نیست.درختا همه یکجورن درسته نه بنظر من همه یکجور جورین که بتونی جوری بشن که حرف بزنن. مگه درختم حرف میزنه. مگه خرسم راه میره. وای خرس راه نمیره درختم حرف خودشو میزنه. مهم اینه که چجوری حرف بزنه. آهام مهم چگونگی اونه. بله مهم چگونگی چگونگی هاست.

والا از نظر تو اونجا یک زمین بی حاصله حاصل فکر تو اون زمین رو حاصلخیز میکنه والا همه چی حتی آسمون هم یک رنگه. میدونی من تو رو درک نمیکنم. ولی من تو رو درک میکنم. تو میخوای همه چی رو همونجوری که هستن ببینی در حالی که میتونی  اونو اونجوری ببینی که میشه دید. حتی یک درخت هم زندگی داره. به شرطی که روایت یک زندگی رو برات ترسیم کنه. حتی یک آسمون یک زمین.میدونی این دید و تفکر ما هست که با هم فرق داره. اما در اشتراکات بینایی چشایی و گوش  یکی هستیم.نه من گوشم نمیشنوه. خب منظورم حالا قدرت گوش رو بده به چشم. من چشمم درست نمیبینه. خب چشم رو بده به چشایی چشائیمم درست نیست بده به پا . پامم درست راه نمیرم بده به دست دستمم درست کار نمیکنه. بده به ابرو ابرومم کار نمیکنه. کلن پس  چجوریاست آهام سوال پر مغزی کردی چون من یک سایه هستم از یک سایه توقع داری  که چکار کنه. خب الان که بیرون اومدی. خب درست سایه که اینها رو درست نداره. الان بله کلی گفتم. خب بله برای انقلط کلن رو هر کلمه با من اختلاف داری. آه آفرین دقیقش همینه. کلن من سفسطه میکنم تو برام بچین من باز سفسطه میکنم یعنی تو سایه یه فیلسوفی. نه من سایه فیلسوف نیستم کلن در طول حیاتم همه چی رو رد میکردم الانم تو رو رد میکنم. آهام از این دنده چهار لجی ها بودی بله چجورشم بعد که رفتی به موت بازم لجبازی.کلن همینم که هستم. خیلی راضیم مثل کره شمالی که مردمش فکر میکنن تو بهترین جا زندگی میکنن. آهام تو پس تو خودت موندی. آره دیگه همینطور موندم تا سایه کشیدی بیرون. پس  سفسطه تو تمام نشده نه اتفاقن پرورش یافته تر شده لجباز تر هم شدم الان تو بگو زمین گرده من میگم مربع.کلن اینجوری حال میکنم. خیلی متد عجیبی هستی بله الان تو دفتر صد برگ بیار من میگم سی برگه. تو بگو ماه اون شکلیه من میگم یک شکل دیگه من کلن اینجوری هستم. چرا خب باحاله دیگه مخالفت میکنم تا  ببینم میتونی منو قانع کنی. آهام یک چی تو مایه های جاذبه زمینو افتادن سیب میگی نه گلابی بود. زمینم نبود جاذبه هم نبود . تاریخ رو تحریف کردن  نامردا. عجب. زمین گرد نیست نه متساوی   الجمع مربعون  ال کلن اضافه میکنی کلن ال که اضافه بشه زبان تغییر میکنه. پس زیر نویس اون چی. نداره کلن صامت فرض کن.

راستی حالا غیر شوخی مربع متساوی جمعو تقسیم الان خدا وکیلی این داستان به کجا میرسه. 

خب داستان به اینجا برسه که تو قانع شی که زمین گرده اُمونم همه جا یک رنگ نیستو اون زمین خشک زندگی جریان داره

نه دیگه قرار نیست داستان رو تو جمع کنی من قراره تغییر بدم یک نوع  حرف دارم جدید شیک خیلی رمانتیک.

بگو خب سایه بیرون آمده از دیوار

میدونی زمین چه گرد باشه چه مربع آسمون چه رنگی باشه چه سیاه سفید زمین خالی باشه یا پر سایه باشه یا نباشه تو باشی من نباشم همه اون موقعی معنا پیدا میکنه. که ارزش هر کدوم سرجای خودش باشه. ارزش مهمتر از بودو نبود ها هست مهم اینه که اگه واقعا معتقدی اون زمین الان خالی نیست پاش واستی و اثبات کنی و ارزش اون زمین رو بنا کنی والا  میشه صرف خالی از هیچی. مهم اینه که بتونی برا این زمین زحمت بکشی تا بیاد به یک بنای نو و دوباره گرمایی بیاد درون اون از شادی والا میشه یک زمین بدون اسکلت خالی حتی بدون اسکلت. اما مهم اینه که ده نفر تو اون زمین اگه بیان میشن صد نفر والا تک میشه فکر تو و اون زمین مهم اینه که از دل اون زمین جریان زندگی بیاد بیرون و الا میشه همون سایه ها همون ذهن اینکه یک روزی اینجا زمینی بودو آدمهایی بودن که خیلی از زندگیشون راضی بودن مهم پرورش دوباره اونه والا همونجور بدون مصرف در ذهن میمونه. حالا آسمون و زمینو طبیعت همه برا اونن که بشه ماحصل کلو از یک امر مهم به درستی چینش کرد اگه یک نفر به طرف دیگه شنا کنه و هیچکس اون سمت شنا نکنه فقط یک نفره که به ساحل میرسه. و چیز خاصی اتفاق نیفتاده اما اگه کنار اون ده صد هزار و... بیان میشه اون چیزی که همه ببینن و برسن به اون مهم اینه. مهم کاری که باید انجام بشه مهم اونه که کاری بشه که اتفاق مهمی از دل اون بیاد بیرون والا زخم میمونه مرحم نیست. مهم اینه که جریان شنایی که همه هم فکر کنن درسته رو بر عکس یک نفر برگرده و همه بدونن اطمینان کنن درست جهتیه و بیان به این میگن ساحل نجات والا تک نفری تنها رفته تنها ساحل رو پیدا کرده.برا همینه که تصور اون خونه رو اگه بمن انتقال بدی منم میتونم با تو همراه بشم والا تک ذهن باقی میمونه. و حالا آسمون زیبا و همه مهم انتقال کامل اون به نفر بعدیه. مطمئن باش انسانها به اصول درست یدفه نمیان چون انسانی کم کم در یک کار درست مخصوصان همون آسمون یک رنگه این حرفها کم کم میشن یک هدف درست برای اصل اون که به درستی رهنمود کنه. حالا  فهمیدی من مشکلم در اینه که بتونی سایه منو برام با گوش شنوایی و دید و همه رو برام ترسیم کنی تا من به درک اون برسم. والا صرف میشه برداشت. مهم فهمیدن کامل اون دید هست از آنچه اتفاق میفته تو قصه. چون مطمئنن تو قصه  پردازش مهمتر از گفتن دیدن داستانه. حالا من که یه سایه داستانی هستم میرم تو اما تو دل قصه نمون قصه رو پردازش کن تا برسی به اینکه چرا قصه شروع شده و چی میخواد به خواننده بگه و انتقال بده. مهم اینه که تو دل قصه ها حرفی باشه که خواننده داستانی بخونه که یدفه هم حالا شخصیت های اون با اون حرف بزنن. مستقیم . منم دیگه میرم سایه بشم تو هم قصه نشو . پشت تفکر این خونه تفکرها هست. به وسعت یک شهر یک کشور یک جهان.

نویسنده-حسام الدین شفیعیان

...

صدای در کتری که داشت خودش رو می زد و نسیم بهاری و قاب عکس گوشه ی اتاق و پیرزنی که خیره به عکس

نگاه می کردهمه و همه منو به این سمت از زندگی می کشید که با هم بودن و دیگر برای همیشه از هم جدا بودن

را در ذهنم مجسم می کرد با گذری به کودکی خودم را می دیدم که بدون هیچ دغدغه ای در حال بازی کردن و کندن

گیلاس از درخت و خواندن کتابهای مهیج و پر عکس و دوچرخه ای که همیشه همدم من بود کمی به جلو می روم

جوانی دوره نا آرامی ها و ناکامی ها و آن موتورسیکلتی که همدم جوانی من بود و حالا دیگر به این فکر نمی کردم

که چقدر زود گذشته است..با خودم می گفتم که این سرازیری به هیچ کس مهلت فکر کردن را نداده  به آرامی نزدیک

آن پیرزن گوشه ی اتاق می شوم به صورتش نگاه می کنم او مرا نمی بیند عجب شکسته شده است..چقدر چین و چروک

های صورتش از غصه زیاد شده است ..به گوشه اتاق می روم و به حیاط نگاه می کنم حوض پر از آب و ماهی های قرمز

چرا یکدفه خالی شده در ته آن یک ماهی را می بینم ولی جان ندارد نگاهم به دوچرخه می افتد صدای چرخ های آن در گوشم

می پیچد صدای آن زنگش درینگ...درینگ کردنش چرا اینطوری زنگ زده شده است چرا چرخ هایش دیگر نمی چرخد

چرا اون زنگ قشنگش از جا در اومده در گوشه ای دیگر موتوری را می بینم که دونفر روی آن نشسته اند چقدر خوشحالند

عجب قشنگه رنگش خیلی توجه ام را جلب کرده ولی چرا اون هم به این روز افتاده هیچی ازش نمونده نگاهم را برمی گردانم

هنوز مادرم را می بینم که خیره به اون عکس نگاه می کنه من هم به اون قاب عکس خیره می شوم خودم را می بینم و روبانی

مشکی در گوشه قاب عکس.

 

داستان کوتاه-رویای پنهان-نویسنده-حسام الدین شفیعیان

1386

حسام الدین شفیعیان-متن ادبی

چراغانی مسیری خالی روی تقاطع زمین جایی هست طوفانی برای نغمه هایی که میبرد کوچه را ای مرد شب زده در خلوت تنهایی زمین وسعت پرواز هست اینجا فاصله های نجومی متن میشوند برای  خلوت تنهایی ها.

...


به وسعت خیال تو دریا میشوم.و در نگاه تو رودی به سمت مهربانی میشوم. در کلام تو چسمه سار نور میشوم. و با تارپودی از زندگی سوی او میشوم.زندگی فرصت یکباره ی لبخندهاست. من برای تو شکوفه ای از غزل های او میشوم. و در خیال تو آرزوی رسیدن به تمام آرزوهایت میشوم.

...

نگاه میکنی پیله را تا پروانه بشوی.تو زیبا میشوی در گشودن ریختن تمام ناملایمات.از رسیدن به شکوفایی تا در خود پیله های سختی را بگشایی و به رسیدن به پروازی با زیبایی برسی.پیله هایت را باز کن تو زیبایی.

...

کوچه دلتنگی منو تو کجای قصه خوابیدی. دستانت وسعت مهربانی بود. ای زیباترین سروده مهربانی من. ای بال افکارت رویش انسانیت. و ای لبخندت تمام طلوع های زیبایی من. کاش یکبار دیگر از کوچه تنهایی من بگذری. من اینجا سخت دلتنگ تو ام. تو که برایم تمام قصه های مهربانی هستی. کاش یکبار دیگر تو را ببینم. تو وسعت  تنهایی مرا با مهربانی پر کن. پدر ای واژه عشق ای مهربانترین سروده عاشقانه زمین. من تو را هیچگاه فراموش نمیکنم. من با خیالت شهر دیدار آرزوهایم. ای مهربانترین سروده من

...

پیانیست ضربه زد روی نت هایش فالش شد تمام خواب آرزوهایش. مردی روی طبل زندگی چراغ قرمزی بود و مردی درون ترانه هایش آواز شهر. زمستان قصه کلاغ بردار نیست. سرمای کلمات میخشکاند درون پیله را. پروانه ها جمع شده در پیله تنهایی. سروده ای که میبرد فصل اقاقی را. پیچک زندگی دور زمین. کلمات منحنی در اتصال جاده زندگی. کودکی که بادبادکی را میبرد به آسمان. زمین وسعت شهر آرزوهای خیالی. من را درون ذهنت بنمای بر دلت اگر تو هم حس سروده ای شبانه هستی.

...

دشت وسیع درون تنهایی خود بیگانه زاحوال گوشه از درون برون بنمای که خانه درون قلب هاست. مهربانی وسعتش بدون مرز جغرافیا هست. اشک را ترجمه کن میشود فریاد های خاموش زندگی. آرام بخواب شهر رویایی من اینجا فاصله من و تو طولانیست. خواب رفته حافظه تنهایی من مرا با خود ببر به آنجا که آرامش هست. درد نیست. من خسته از رنج هایی که مرا میبرد در خود. من بیدار ایستاده ام طلوع خورشید زیباست. زمین میان تاج رنگین کمان بلندای وسعت قلب انسانهاست.

...

شب سرود آهنگی مبهمست زیر آواز پرندگان خوابیده در فراز بلندای زمین. اینجا مدار عاشقی یعنی وسعت دلتنگی آسمان. ابرهای خیالت را بگشای و درون ان پرنده ای بشو برای دردهای زمین. درون خود درد درون برون لبخند اینجا لبخند را ترجمه میکنند و اخم را مترجمی دیگر. آهای زمین کجای تاب خوردنت ایستاده ای در چرخیدن. برای من کمی آواز بلند سر بده جایی که میبرد درد را من با تمام خنده های زمین و اشک هایش آشنا هستم. برای زمین جغرافیایی به وسعت مهربانی بشویم.

...

خنده کنان در دردها  روانه شو و مثال عقابی بلند پرواز بر فراز آسمان بنمای تا ببینی شکوه کوهستان را.شب های دلتنگی سازی نهفته دارد کمی برای زخم هایم مرحم بیاور.اینجا غروب دلتنگی هاست.شب و مهتاب برای آدم ساز غم میزند جایی که میبرد ستاره را درون ابر . باران وسعت تفکرت را بر زمین افکار بریزان شاید رنگین کمانی شود به سوی طلوعی زیبا.

...