در تاریخ آمده است که عمربنسعد در کربلا از عدهاى از سران قبایل که نامه به امام نوشته بودند خواست تا نزد حضرت بروند و از علت آمدن و هدف او سؤال کنند، اما آنها به دلیل
چرا کوفیان نه تنها بیعت خود را شکستند، بلکه با امام جنگیدند؟! جا داشت دستکم در خانههاى خود مىنشستند و دشمنان امام را یارى نمىکردند.
براى پاسخ به این پرسش، توجه به چند نکته، ضرورى است :
الف ـ نه تنها دلیلى نداریم که حضور همه کوفیان در لشکر عمرسعد داوطلبانه بوده، بلکه منابع تاریخىِ معتبر گواهى مىدهند که ابنزیاد به اجبار، مردم را به سپاه خود مىکشاند.(3) او در یکى از تهدیدهاى خود براى راهى کردن مردم به سوى کربلا چنین گفت : همه مردان باید همراه لشکر من حرکت کنند. از این به بعد هر متخلفى را درشهر بیابیم، ذمه ما از او برى مىشود. سپس به چند تن از مأموران خود دستور داد تا در شهر بگردند و آنان را به اطاعت و حضور در لشکر، امر کنند و از عاقبت نافرمانى بترسانند.(4) بهعنوان نمونه، ابنزیاد، سویدبن عبدالرحمان نقرى را به همراهى عدهاى مأموریت داد تا در کوفه بگردند و متخلفان از دستور او را بیاورند. آنان مردى شامى را یافتند که براى گرفتن مال الارث به کوفه آمده بود. او را نزد ابنزیاد فرستادند و به دستور او گردنش را زدند.(5)
هیچ شخص بالغى در کوفه نماند و همه بهعنوان لشکریان ابنزیاد از شهر خارج شدند.(1) اگرچه این نقل، مبالغهآمیز به نظر مىرسد، اما حکایت از اوج عقبگرد مردم دارد. معقول نیست تا چند روز پیش آنگونه از امام و مسلم حمایت کنند و یکباره برضد امام شوند! این امر به روشنى حکایت از اجبار دارد.
امام حسین علیهالسلام در راه، چند نفر را ملاقات کرد که از کوفه آمده بودند. وقتى از اوضاع مردم آن شهر پرسید، مجمّعبن عبداللّه جواب داد: دلهاى مردم با توست، اما فردا برضد تو شمشیر خواهند کشید.(2) این پاسخ مىتواند به اجبار آنها اشاره داشته باشد.
شاهد دیگر که نشان مىدهد عده زیادى از کوفیان به اجبار در لشکر دشمن حضور یافتند، این است که از هر هزار نفرى که از کوفه خارج مىشدند تنها سىصد چهارصد تن یا کمتر به مقصد مىرسیدند و بقیه در میان راه از لشکر جدا مىشدند،(3) بلکه مىگریختند. دینورى هم مىنویسد: وقتى ابنزیاد مردم را براى جنگ با حسین علیهالسلام مىفرستاد تنها عده اندکى از آنها به کربلا مىرسیدند و بقیه به دلیل اینکه از جنگ با حسین علیهالسلام اکراه داشتند، از لشکر جدا مىشدند.(4) با در نظر گرفتن فضاى خفقانى که عبیداللّه بهوجود آورده بود، به اهمیت جدا شدن کوفیان از سپاه عبیداللّه پى مىبریم.
بنابراین، بیشتر کوفیان به اجبار در سپاه عبیداللّه حضور یافته و عده زیادى از آنها موفق شدند در بین راه از سپاه جدا شوند. اما آن دسته که لشکر دشمن را تا پایان همراهى کردند،
مجوّزى براى این عمل خود نداشتند و از این جهت مذموماند، همچنان که آن عدهاى که از سپاه دشمن جدا شدند و توانایى حضور در سپاه امام را داشتند، اما خوددارى کردند نیز مذموماند. بنابراین، همه کوفیان برضد امام شمشیر نکشیدند.
ب ـ نه تنها عبیداللّه مردم را به اجبار به سپاه خود فرا مىخواند، بلکه بسیار مراقب بود که کسى به امام ملحق نشود.(1)
هنگامى که امام در کربلا بود، حبیببنمظاهر از عدهاى از بنىاسد خواست تا به یارى حضرت بشتابند و آنان نیز پذیرفتند. وقتى خبر به عمرسعد رسید، گروهى را فرستاد و مانع پیوستن آنها به امام شد و بنىاسد به خانههایشان باز گشتند.(2) در عین حال، برخى کوفیان، خود را به امام رساندند و به شهادت رسیدند. و اگر کنترلهاى ابنزیاد نبود ظاهرا تعداد پیوستگان به امام، بیش از اینها بود.
گذشت که بیشتر کوفیان در نیمه راه از لشکر عبیداللّه مىگریختند و آمارى که از تعداد لشکریان دشمن مىدهند معمولاً یا مبالغهآمیز است و یا اینکه مربوط به زمان حرکت از کوفه است. بعید به نظر مىرسد که تعداد لشکریان عبیداللّه در کربلا به بیش از ده هزار نفر برسد.
بنابراین، اکثریت جنگجویان کوفه یا مخفى شدند و در لشکر عبیداللّه حضور نیافتند و یا اینکه در میان راه جدا شدند. باید ملاحظه کرد چه کسانى دعوتنامه نوشتند و چه کسانى در
برابر امام جنگیدند و چه کسانى مورد مذمت اهلبیت علیهمالسلام قرار گرفتند. پذیرفتنى نیست که همه دعوتکنندگان در صف دشمنان امام قرار گرفتهباشند، هر چند مسلم است که برخى دعوت کنندگان تا پایان در صف دشمن باقى ماندند.
شهر بزرگى که ساکنان آن از طوایف و قبیلههاى گوناگون و با اعتقادات مختلف تشکیل شده است، مردم آن هدف واحدى ندارند. برخى اهداف دعوت کنندگان که از اخبار بهدست مىآید، چنین است:
الف ـ تشکیل حکومت عدل اسلامى : عموم دعوت کنندگان را افرادى تشکیل مىدادند که صادقانه خواهان تشکیل حکومت عدل اسلامى از سوى امام بودند.
در جنبشهاى اعتراضآمیز، اقلیتى بپا مىخیزند و پس از پیشرفتهاى اساسى، توده مردم دنبالهرو اقلیت مىشوند. اما هرگاه تودهها زندگى خود را در خطر ببینند، صحنه را ترک کرده، کمتر حاضرند ضربههاى سنگین مادى و جانى را تحمل کنند، و معمولاً تنها افراد اندک تا پاى جان در صحنه باقى مىمانند.
در مورد کوفه نیز توده مردم صادقانه و با قصد قربت از امام دعوت کردند و گرنه حضرت دعوت آنها را نمىپذیرفت، اما وقتى پاى جان به میان آمد افراد اندکى باقى ماندند، لذا امام وقتى وصف کوفیان را شنید بهطور کلى در مذمت مردم فرمود :
الناس عبید المال، والدین لغو على ألسنتهم، یحوطونه ما درّت به معایشهم، فإذا محّصوا بالبلاء قلّ الدیّانون؛(1) مردم بنده مالاند و دین لق لقه زبان آنهاست؛ تا
وقتى که دین سبب رونق معیشت آنهاست بهدنبال آن مىروند، اما وقت آزمایش، دینداران کم مىشوند.
پیش از نامهنگارىها سلیمانبنصرد نیز پیمانشکنى مردم را احتمال مىداد. پس از رسیدن خبر مرگ معاویه وقتى مردم کوفه در خانه او تجمع کردند، خطاب به مردم گفت: اگر واقعا او را یارى مىکنید و با دشمنان او به جهاد برمىخیزید برایش نامه بنویسید. اگر در خود سستى مىبینید، او را فریب ندهید. مردم گفتند: نه، تا پاى جان با دشمنان او مىجنگیم.(1) کسانى که چنین پاسخى به سلیمان دادند، از روى نفاق نبود.
سعد بن عبیده مىگوید: چند تن از برجستگان کوفه را روز عاشورا دیدم که بر تپهاى با گریه دست به دعا برداشته مىگویند: خدایا، یاریت را نصیب حسین علیهالسلام کن. به آنها گفتم:اى دشمنان خدا! آیا نمىآیید تا او را یارى کنید؟(2)
در عین حال که تودهها چنین روحیهاى دارند، اگر به درستى هدایت شوند و موانع بزرگ پیش نیاید مىتوانند تحولات شگفتى را پدید آورند. در واقع، لبیک امام به این دسته از کوفیان بود که صادقانه خواهان تشکیل حکومت عدل اسلامى بودند و آنها اکثریت را تشکیل مىدادند، و این اعتناى امام کاملاً منطقى بود و فریب نخورد. اگر از همان ابتدا معلوم بود که پاى جان در میان است و امام و یاران او به شهادت مىرسند اساسا اکثریت کوفیان نامهاى به
امام نمىنوشتند، مگر جان برکفانى، چون حبیببنمظاهر و منافقانى که خواهان به شهادت رساندن امام بودند.
ب ـ باز گرداندن موقعیت کوفه : در زمان حکومت امام على علیهالسلام این شهر پایتخت حکومت بود و موقعیت ویژهاى داشت، اما پس از شهادت آن حضرت، عادتا موقعیت سیاسى ـ اجتماعى و اقتصادى این شهر کم رنگ شد و شام، رقیب اصلى کوفه بود.
چه بسا باز گرداندن موقعیت کوفه، انگیزه برخى دعوتها بود. روشن است که انگیزههاى اینچنینى در واقع، عوامل دنیایى هستند و کمتر افرادى یافت مىشوند که براى رسیدن به دنیا آماده جان فشانى باشند و در برابر تهدیدهاى جدى عقبنشینى نکنند.
ج ـ رسیدن به مال و جاه : وقتى امید به پیروزى هر انقلابى وجود دارد، در میان انقلابىها کسانى یافت مىشوند که در واقع با حمایت از انقلاب به دنبال منافع مادى خود هستند. این افراد در وقت تهدیدها و تطمیعها شکنندهتر از دیگرانند. تعداد زیادى از اشراف و سران قبایل کوفه جزء این طبقه بودند. انگیزه ترویج عدالت و دیانت در این طبقه، کم رنگ بود و وابستگى به مادیات و قدرت، از آنها شخصیتهایى سست عنصر و مصلحتاندیش ساخته بود، بهگونهاى که عبیداللّه آنها را خرید. چند تن که از کوفه نزد امام آمده بودند به حضرت گزارش دادند که اشراف با گرفتن رشوه، دشمن تو شدهاند. آنان با نامهنگارىهایشان مىخواستند استفادههاى مادى از تو ببرند.(1)
اشراف و سران قبایل دیده یا شنیده بودند که امام على علیهالسلام میان عالى و دانى فرق نمىگذاشت، چنین شیوههایى به مذاق این قبیل افراد خوش نمىآمد. از اینجا مىتوان حدس
زد اینان از همان ابتدا به جدّ امام را دعوت نکردند تا حکومتى مانند حکومت پدرش تأسیس کند. اینان با یأس خود و بریدن از جنبش، علاوه بر تضعیف روحیه جبهه انقلابى، عدهاى را نیز به دنبال خود مىکشاندند.
د ـ همرنگى با جماعت : هرگاه در جوامع موجى پدید مىآید، برخى از عوام، خود را همرنگ جماعت کرده با فضاى موجود، همراهى مىکنند، بدون اینکه عملکرد آنها با آگاهى و اعتقاد باشد، از اینرو به سرعت تحت تأثیر تبلیغات قرار مىگیرند و جوّ جامعه به هر سمت و سو باشد به همان طرف حرکت مىکنند. علاوه بر توده مردم، مصلحتاندیشانى، چون اشراف و سران قبایل که در فکر موقعیت خود در آینده هستند نیز گاه به رنگ جماعت در مىآیند.
در میان دعوتکنندگان، عدهاى نیز به انگیزه همرنگى با جماعت، دعوتنامه نوشتند و تا وقتى که فضا به نفع امام بود با مسلم بیعت کردند، اما با تغییر فضا به نفع عبیداللّه تغییر موضع دادند.
ه ـ نفاق و ضربه به امام : در میان دعوت کنندگانِ برجسته، منافقانى بودند که هدفشان ضربه زدن به امام بود و شاید مىخواستند با کشاندن امام به کوفه، او و یارانش را به قتل برسانند تا سدّى از برابر یزید برداشته شود، لذا شب عاشورا امام فرمود :
إنّما یطلبوننى و قد وجدونى، و ما کانت کُتُبُ من کَتَبَ إلىّ فیما أظنّ إلاّ مکیدة لى وتقربّا إلى ابن معاویة بى؛(1) آنان تنها مىخواهند به من دست پیدا کنند. به گمانم نامههاى آنها تنها براى فریبم بود تا بهوسیله من به پسر معاویه نزدیک شوند.
این عده در عوض شدن مسیر انقلاب سهم زیادى داشتند.
مردم کوفه در حوادث مختلفى چون جنگهاى جمل، صفین و نهروان کشتههاى زیادى داده بودند و آثار روانى و ویرانىهاى این حوادث هنوز باقى بود. همچنین وقتى زیادبنابیه در سال پنجاه، حاکم کوفه شد، دوست داران اهلبیت را بسیار آزار داد و آنها را کشت و آواره کرد. این خاطرههاى تلخ مىتوانست موجب دورى کوفیان از حوادث خطرناک باشد، زیرا آنها مرعوب شامیان بودند، لذا هنگام محاصره کاخ عبیداللّه همین که شایع شد شامیان در راهند، به سرعت اطراف مسلم را خالى کردند.
در حوادث تلخ گذشته، جان برکفان واقعى که تنها به شعار بسنده نمىکردند، شهید شدند، چنانکه عدهاى از آنها در زمان امام على علیهالسلام به شهادت رسیده بودند. پس از شهادت آن حضرت نیز معاویه، شیعیان، بهویژه ساکنان کوفه را تحت فشار قرار داد. برخى از جانبرکفان در طول بیست سال به شهادت رسیدند یا از این شهر به جاهاى دیگر پراکنده شدند. بنابراین، در زمان قیام امام حسین علیهالسلام عده معدودى جان برکف باقى ماندهبود.
جنبشى را پدید آوردند، و منذربنجارود از ترس اینکه چنین نامهاى نقشه عبیداللّه باشد، فرستاده امام را معرفى کرد و عبیداللّه او را گردن زد.(1)
عبیداللّه هنگام ورود به کوفه دستارى را به صورت بست و بهگونهاى وارد شد که مردم گمان کردند او امام حسین علیهالسلام است، لذا از او استقبال گرمى کردند. یکى از همراهانش اعلام کرد که او عبیداللّه، حاکم جدید است. وقتى مردم این را دانستند، بسیار محزون شدند.(2) بنا به برخى نقلها مردم با این تصور که او امام حسین علیهالسلام است، دست و پاى او را مىبوسیدند.(3) عبیداللّه با این رفتار، سودهاى متعدد برد، از جمله: آشنایى سریع با اوضاع شهر، شناسایى مخالفان، تحقیر مردم انقلابى و محفوظ ماندن از تعرض کوفیان. پس از درهم شکستن روحیه مردم، در اولین فرصت با سخنرانى تند و تهدیدآمیز، آنها را از عصیان برحذر داشت.(4)
نمونه دیگر که توان مدیریت او را نشان مىدهد، این است که وقتى مسلم، کاخ را به محاصره در آورد، عبیداللّه با تبلیغات در سطح شهر و از بالاى قصر، شایعه در راه بودن نیروهاى یزید، ارعاب، برافراشتن پرچمهاى امان در شهر و ... توانست یکباره قیام را فرو نشاند و با اعدام مسلم و هانى در برابر دیدگان مردم، از آنان زهر چشم بگیرد.
زمانى که هانى در زندان بود و شایع شد که او را کشتهاند، عدهاى کاخ را به محاصره در آوردند و عبیداللّه به ناچار شریح را فرستاد تا گواهى دهد که او زنده است، سپس معترضان
پراکنده شدند.(1) هانى کسى بود که در آن زمان وقتى با اسب حرکت مىکرد، چهار هزار زرهپوش و هشت هزار پیاده او را همراهى مىکردند و هرگاه همپیمانانش او را همراهى مىکردند، تعداد آنها به سىهزار زرهپوش مىرسید.(2) پس از مدت کوتاهى عبیداللّه چنان مسلط شد که وقتى هانى را با دستان بسته به بازار کشاندند و در برابر چشمان مردم کشتند، کسى جرأت اعتراض نداشت.(3) با در نظر گرفتن تعصبات قبیلهاى در آن دوران چگونه قابل قبول است که دستکم بنىمراد به کشته شدن رئیسشان با این وضعیتِ رقتبار و تحقیرآمیز راضى باشند؟! این امر، حکایت از اوج خفقان دارد.
شدت عمل او تنها نسبت به دشمنان نبود، بلکه همین روش را با نزدیکترین افرادش نیز پیش گرفت. پس از فرستادن عمرسعد به طرف کربلا به شمربنذىالجوشن دستور داد که به سوى عمر سعد برود، اگر او از دستور سرپیچى کرد و حاضر به جنگ با امام علیهالسلام نشد، پس از گردن زدن او خود شمر فرماندهى را به عهده بگیرد.(4)
از جمله ترفندهاى او براى تسلط بر اوضاع عبارت بود از: تهدید، کشتار فردى و دسته جمعى، نیرنگ، کنترل راهها، تبلیغات، حبس، جلب اشراف با پرداخت رشوه، بهکارگیرى جاسوس، دروغپراکنى، امان دادن به قیامکنندگان در رکاب مسلم، تعیین جایزه جهت همکارى، دستگیرىِ برخى مخالفان، ملزم کردن سران قبایل به معرفى مخالفان یزید.(5)
مأموریت مسلم براى بررسى اوضاع بود تا اگر دعوتنامهها جدّى است، به اطلاع امام علیهالسلام برساند تا حضرت به طرف کوفه حرکت کند نه اینکه برضد عبیداللّه قیام کند. مردم بهعنوان اینکه مسلم نماینده امام است با او بیعت کردند. وقتى عبیداللّه جاسوسى به نام معقل را فرستاد تا مخفىگاه مسلم را بیابد، در مسجد از مردم شنید که مىگویند: مسلم براى حسین علیهالسلام بیعت مىگیرد.(1) بهعبارت دیگر، کوفیان فرماندهى امام را پذیرفتند، نه فرماندهى مسلم را. آنان با مسلم پیمان نبستند که هر کارى که از جانب خود انجام داد، یارىاش کنند. شاید مسلم همانند پژوهشگران امروزى به اشتباه تصور کرد که مردم، فرماندهى او را پذیرفتهاند، لذا برضد عبیداللّه قیام کرد. بنابراین، بعید نیست که یکى از علل عدم همراهى با مسلم این امر بوده است. اگر به جاى مسلم، امام در کوفه حاضر شده بود، اوضاع تفاوت مىکرد، اگر چه صلاح نبود حضرت پیش از رفتن مسلم، به آنجا برود.
شایان ذکر است که معلوم نیست قیام مسلم براى سرنگونى عبیداللّه بوده است، بلکه وقتى خبر دستگیرى هانى رسید، به طرف کاخ عبیداللّه حرکت کرد،(2) و ظاهر اخبار آن است که هدف او آزاد کردن هانى بوده است. شاهد این برداشت آن است که وقتى مسلم با انبوه جمعیت، کاخ را به محاصره در آورد، سى نگهبان و بیست تن از اشراف در آنجا بودند(3) و به زانو در آوردن این تعداد کار دشوارى نبود. بنابراین، مشکل است که حرکت مسلم را قیام براى براندازى حکومت کوفه خواند و از مردم انتظار همکارى داشت.
با ورود عبیداللّه بهکوفه، عدهاى روحیه خود را از دست دادند و شکست قیام مسلم، اوضاع را بدتر کرد و مردم بهطور کلى ناامید شدند و حتى بهپیمان خود با امام عمل نکردند.
زمانى انقلاب فروکش کرد که یکباره مسلم را تنها گذاشتند و پس از آن، هر چه مىگذشت عبیداللّه نیرومندتر مىشد و سرآغاز ضربه اساسى اینجا بود. چه بسا مردم گمان نمىکردند ماجرا به شهادت امام و یارانش بینجامد، چنانکه وقتى صبح عاشورا حر به امام پیوست، چنین عرض کرد: «پدر و مادرم فدایت، گمان نمىکردم کار به اینجا بینجامد».(1)
با بهوجود آمدن فضاى رعب و وحشت هنگام محاصره کاخ، بعید نیست عدهاى از حامیان امام علیهالسلام اقدام زود هنگام را در کوفه موفق نمىدیدند و با پراکنده شدن از اطراف مسلم مىخواستند خود را به امام برسانند و در رکاب آن حضرت به مبارزه ادامه دهند. برخى از اینها چون حبیببنمظاهر موفق شدند به امام حسین علیهالسلام بپیوندند، و برخى دیگر به دلیل کنترلهاى ابنزیاد موفق نشدند.
احتمال دیگر اینکه ممکن است عدهاى مىپنداشتند با کنارهگیرى از قیام و عدم ادامه همکارى با مسلم، حرکت انقلابى فروکش مىکند و امام علیهالسلام به مدینه باز مىگردد و در فرصت دیگر قیام خواهد کرد. شاهد این ادعا ندامت آنها پس از واقعه کربلا و قیام به خونخواهى امام حسین علیهالسلام و اصحاب اوست.
کوفه بهعنوان شهرى نظامى در سال 17 ق بهدستور عمر ساخته شد(6) و در آن از قبیلهها و مکانهاى گوناگون و با فرهنگهاى متفاوت گرد آمدند. بنابراین، شهرى نوبنیاد، فاقد هویت تاریخى و پر خطر بود که ساکنان یکدست و هماهنگى نداشت. خلاصه تحقیق یکى از پژوهشگران در مورد اقوام و طوایف ساکن در کوفه و ادیان آنها چنین است :
در کوفه عناصر عرب، فارس، نبط و سریانى زندگى مىکردند. قبایل عرب عبارت بودند از: قبیلههاى یمنى، شامل قضاعه، غسان، بجیله، خثعم، کنده، حضرموت، ازد، مذحج، حمیر، همدان و نخع. قبایل عدنانى، شامل دو خاندان تمیم و بنىعصر مىشد. برخى از خاندانهاى قبیله بنىبکر عبارت بودند از: بنىاسد، غطفان، محارب و نمیر. قبیلههاى عرب دیگر شامل کنانه، جدیله، ضیبعه، عبدقیس، تغلب، ایاد، طى، ثقیف، عامر و مزینه نیز در این شهر سکونت داشتند. در کوفه روح قبیلهگرى حاکم بود و هر قیبله در محلهاى مشخص سکونت داشت و کسى جز همپیمانهاى آنها نمىتوانست در آنجا ساکن شود، چنانکه هر قبیله، مسجد و گورستان مخصوصى داشت، همچنین از ادیان مختلف در کوفه زندگى مىکردند، شامل مسلمانان (با فرقههاى گوناگون)، مسیحیان و یهودیان.(1)
تعصّبات و حسّاسیتهاى قبیلهاى، موجب مىشد تا کوفیان با مشاهده کوچکترین نفع یا ضرر، تصمیمگیرى کنند و از قبیلههاى دیگر عقب نمانند؛ بهعبارت دیگر، تعصّبات قبیلهاى آنان را مردمانى عجول ساخته بود که نمىتوانستند با درایت و تعمّق تصمیم بگیرند و در نتیجه، دچار لغزشهاى مهلک مىشدند.
به طور کلى، تعصّبات قبیلهاى مانع وفاق اجتماعى است و اگر وفاقى پدید آید، شکننده است، چرا که همواره بیم تبانى برخى علیه برخى دیگر مىرود. شهرى که ترکیبى ناهماهنگ دارد، هر آن ممکن است یک دسته جوّ حاکم را تغییر داده، اجتماع را به سمت و سوى دیگر بکشانند.
ویژگى دیگر مردمان نظامى و کسانى که سلاح در اختیار دارند، سرکشى زود هنگام آنها در برابر هم است و این امر، اختصاص به مردم کوفه ندارد.
غیرمنتظره، حرکت آنها کم رنگ شده، دچار سردرگمى مىشوند و گاه تغییر مسیر مىدهند. به دلیل دورى امام حسین علیهالسلام از کوفه، حضرت نتوانست بهدرستى جنبش را اداره کند. در اینباره، بعضى ضعف مدیریت مسلم را احتمال دادهاند. اما آنچه عدم توان مدیریت مسلم را بعید مىنماید این است که امام پس از رسیدن دعوتنامهها و روشن شدن حساسیت امر، او را فرستاد. اگر مسلم توان اداره نهضت را نداشت، عادتا وى را به کوفه نمىفرستاد. حتى ورود قدرتمندانه عبیداللّه و تهدیدهاى او تا هنگام محاصره کاخ، نتوانست مانع فعالیت او شود. قدرت عبیداللّه و حوادث پیش آمده بهگونهاى بود که شاید با تدبیرترین افراد توان مقابله با او را نداشتند، چنانکه شبیه این اتفاق در عصر امیرالمؤمنین علیهالسلام و در آستانه پیروزى در جنگ صفین رخ داد.
پس از بیعت گسترده کوفیان با مسلم، چند تن از وابستگان حکومت طى نامهاى به یزید اطلاع دارند که نعمانبن بشیر توان اداره شهر را ندارد و از او خواستند که شخصى قوى را به حکومت کوفه بگمارد.(1) حکومت استبدادى یزید پشتوانه چند دهه تجربه حاکمیت پدر را داشت و در این مدت، مدیران در عرصههاى مختلف شناسایى شده بودند. زمانى چنین درخواستى از یزید شد که اتفاقاتى از قبیل نامه به امام و بیعت گسترده با مسلم رخ داده بود و براى یزید روشن شد که به چه حاکمى و با چه ویژگىهایى نیاز دارد. او پس از مشورت با
سرجون (غلام و کاتب معاویه) عبیداللّه بن زیاد، والى بصره را برگزید و با حفظ سمت پیشین، ولایت کوفه را نیز به او سپرد.(1) بنا به نقلى با اهل شام نیز مشورت کرد.(2)
در تحلیل عقبگرد کوفیان نباید زیرکى، قدرت مدیریت، رفتارهاى خشن عبیداللّه و آشنایى او با کوفه را از نظر دور داشت. چند سال پیش از او پدرش زیادبن ابیه حاکم کوفه بود و ضربههاى سختى به شیعیان زد. همین که عبیداللّه وارد شهر شد، در روحیه دعوت کنندگان، تأثیر منفى گذاشت و به عکس، طرفداران بنىامیه روحیه گرفتند. اینکه در خبر آمده است که وقتى مردم دانستند عبیداللّه وارد کوفه شده، به شدت ناراحت شدند،(3) اشاره به تأثیرگذارى عمیق در روحیه مردم دارد.
سهلگیرى حاکم پیشین، یعنى نعمانبنیشیر در طرفدارى پرشور مردم از امام و مسلم تأثیر زیادى داشت. اگر از همان ابتدا عبیداللّه حاکم کوفه بود، بعید است ارسال دعوتنامه و حرکتهاى انقلابى دیگر رخ مىداد. شاهدش آن است که امام علاوه بر فرستادن مسلم به کوفه، سلیمان را نیز همراه نامههایى خطاب به برجستگان بصره به این شهر فرستاد و از آنان نیز دعوت به همکارى کرد. این امر نشان مىدهد که حضرت در این شهر نیز طرفدارانى داشته و امید به همکارى آنها بوده است. در این زمان عبیداللّه حاکم بصره بود و شهر را بهگونهاى تحت کنترل داشت که همه اشراف، دریافت نامه را مخفى نگاه داشته و نتوانستند
میهمان را گرامی می داشت. با فقرا مجالست داشت و آنها را سوار می کرد و به نیازهایشان رسیدگی می کرد. برهنگان را می پوشاند. گرسنگان را سیر می کرد
اهمیت امورى از این دست، سبب شده که جامعه کوفه، غیرمتعارف و با ویژگىهاى منحصر در اذهان ترسیم شود. بنابراین باید آن دیار را از نگاه جامعهشناختى بررسى و ارزیابى کرد تا علل و عوامل بىوفایىهاى آنها روشن شود.
حادثه عاشورا بیست سال پس از شهادت امام على علیهالسلام رخ داد و در ادامه خواهیم گفت که در این مدت، شیعیان کوفه بهشدت تحت فشار قرارگرفتند و بسیارى از آنها کشته یا کوچانده شدند و اگر چنین اتفاقهایى نمىافتاد، نسل عصر امام حسین علیهالسلام نسل جدید بود. لذا مردم این شهر همان مردم عصرهاى پیشین نبودند و براى شناخت ساکنان کوفه در سال شصت، نمىتوان به همه اخبار مربوط به سالهاى قبل تمسک جست. اگر امام حسین علیهالسلام از بىوفایى یا باوفایى کوفیان سخن رانده است، منظور مردم عصر خودش است نه عصرهاى بعد. وقتى امام حسین تصمیم گرفت به کوفه برود، برخى اطرافیان، بىوفایى کوفیان را به امام على و امام حسن علیهماالسلام یادآورى کردند، اما حضرت به یاد آورى آنها توجه نکرد. شاید بىتوجهى حضرت به این دلیل بود که مردم آن روز غیر از مردم عصر پدر و حتى برادر بزرگوارش بودند. بنابراین، پیمانشکنى کوفیان در هر زمان را مىبایست جداگانه تجزیه و تحلیل کرد، چنانکه ما در این پژوهش در پىشناخت جامعه کوفه در عصر امامحسین علیهالسلام و در سال شصت هجرى هستیم و به اخبار مربوط به مردمان پیشین کمتر توجه کردهایم.
مشکل اساسى براى شناخت جامعه کوفه، غرض ورزىها در ثبت تاریخ آن و عدم دسترسى به جزئیات حوادث است. بهعنوان نمونه در تاریخ آمده است که در منزل هانى موقعیتى براى مسلم پیش آمد که مىتوانست عبیداللّه را بکشد، اما نکشت. اخبار در این مورد مضطرباند و ما نمىدانیم واقع امر چه بوده که مسلم چنین نکرد. آیا مراعات هانى را کرد که دوست نداشت عبیداللّه در خانه او کشته شود؟ اگر عبیداللّه در حال عیادت کشته مىشد، آیا
عواطف مردم به نفع او تحریک نمىشد؟ آیا خواست به فرموده پیامبر صلىاللهعلیهوآله عمل کند که از ترور نهى کرده بود؟ به هر حال ما نمىتوانیم قضاوت قطعى در این زمینه ارائه کنیم.
نمونه دیگر اینکه پس از محاصره کاخ توسط مسلم، چنان مردم از اطراف او پراکنده شدند که هیچ یارى براى او نماند، در حالى که در میان همپیمانان او، از جان گذشتگانى، چون حبیببنمظاهر و مسلمبنعوسجه و ابوثمامه بودند که تا پاى جان، امام را یارى کردند و در کربلا به شهادت رسیدند. از سرنوشت افرادى از این دست در این برهه حساس خبرى نیست.
به هر حال، تحلیلهاى ارائه شده براساس همین خبرهاى اندک و گاه نادرست است. اگر اخبارِ بیشتر و روشنترى از حوادث آن دوران داشتیم بهتر مىتوانستیم به تحلیل امور بپردازیم. در این نوشتار بدون اینکه بهدنبال اثبات نظریه خاصى باشیم درصدد بررسى علت بىوفایى کوفیان به حضرت سیدالشهداء علیهالسلام هستیم تا واقع امر روشن شود.
براى دست یافتن به آمار جمعیت کوفه در زمان قیام امام حسین علیهالسلام نمىتوان به آمارهاى مربوط به سالهاى قبل تمسک جست، زیرا پس از شهادت امام على علیهالسلام وقتى زیادبنابیه (م53ق) درسال پنجاه از سوى معاویه والى کوفه شد، شیعیان را بهشدت تحت فشار قرار داد؛ به تعقیب شیعیان مىپرداخت و حتى اگر آنها را زیرسنگ مىیافت، مىکشت، آنها را به وحشت مىانداخت، دست و پایشان را قطع مىکرد، بهصلیب مىکشید، با آهنِ گداخته چشمان آنها را کور مىکرد و نیز به جاهاى دیگر مىپراکند، به گونهاى که هیچ شیعه معروف و
بنابراین براى دست یافتن به تعداد جمعیت کوفه در زمان قیام عاشورا باید به آمارهاى همان زمان توجه کرد. برخى جملههاى کوفیان در دعوتنامهها چنین بود: «انّا معک مائة ألف»(2) و «أقدم علینا فنحن فى مائة ألف».(3) با توجه به اینکه جمعیتى هم طرفدار امام نبودند، مىتوان حدس زد که جمعیت کوفه، اعم از جنگجو و غیر جنگجو، زن و مرد و کودک، حدود 150 هزار نفر بوده است. اینکه در بعضى نقلها آمده است آنها در نامهها نوشتهاند: «ان لک هاهنا مائة ألف سیف»(4) از جمله مبالغهها یا اشتباههاست و ظاهرا اشاره به جمعیت طرفدار امام دارد، زیرا بیشترین آمار در مورد تعداد بیعت کنندگان با امام علیهالسلام چهل هزار نفر است.(5)